دستگیری امام و قیام خونین پانزده خرداد
ادامه مطلب
آقايان علما و مراجع عظام، رسماً از من خواسته اند در اين جا به دولت اتمام حجت نمايم كه اگر جلو اين تبليغات مسمومى كه در مطبوعات بر عليه اسلام و روحانيت مى شود، گرفته نشود و به روحانيت اجازه رد و پاسخ گويى نيز داده نشود، ناچار مبارزاتى را كه يك ماه و خورده اى پيش داشته اند از سرخواهند گرفت، و حقايق را به گوش عموم رسانيده، از روى خيانت هايى كه به اين مملكت شده و مى شود، پرده برخواهند داشت.(216)
اين سخنرانى كه از طرف علما و مراجع قم و با پيشنهاد امام برگزار شد، بازتاب گسترده اى ميان مردم و تأثير فوق العاده اى در دولت وحشت زده ى عَلَم داشت، به طورى كه از يك سو، افكار عمومى را متوجه مبارزه كرد و آن ها را براى مقابله با بحران جديد به صحنه آورد و از سوى ديگر، رژيم را كه در پى اجراى توطئه ى جديدى بود، دچار وحشت كرد. از اين رو معاون نخست وزير براى مذاكره با علماى حوزه ى علميه، رهسپار قم شد. و ى در مذاكره، با بعضى از علماى قم، از نوشته هاى بعضى جرائد كه عليه روحانيت مطالبى درج كرده بودند، اظهار تأسف كرد و اطمينان داد، دولت ضمن تعقيب اين جريان، در آينده اجازه نخواهد داد عليه روحانيت مطلبى در جرائد نوشته شود.
بدين ترتيب، نهضت امام در آغاز تولد با دست يابى به پيروزى ديگرى نيرومندتر شد و خود را آماده ى خيزش ديگرى كرد كه رژيم خود زمينه ى آن را فراهم آورد.
حضرت امام كه با هشيارى كامل مراقب اوضاع بود، طى پيامى به دولت هشدار داد كه در صورت وقوع چنين حادثه اى، علماى اسلام همان روز را به مناسبت فاجعه ى مسجد گوهرشاد، عزاى ملى اعلام خواهند كرد و از ملت خواهند خواست ضمن تظاهرات، نسبت به عاملان آن ابراز تنفر و انزجار كنند.
تهديد رهبر نهضت كه عقب نشينى رژيم را به دنبال داشت، بار ديگر موج وسيعى از اميد به پيروزى و شناخت رهبر را بهوجود آورد، و نهضت را به پيروزى جديدى رساند
| يكي از مهمترين فرازهاي حكومت 37 ساله محمدرضا پهلوي كه نقش مهمي در تحكيم پايههاي رژيم وي داشت كودتاي 28 مرداد 1332 بود. اين كودتا كه در دوازدهمين سال حكومت پهلوي به وقوع پيوست، سبب تثبيت حاكميت او تا ربع قرن ديگر شد. قيام مردم در 30 تير 1331 كه با رهبري آيتالله كاشاني صورت گرفت، زمينههاي لازم براي نخستوزيري دكتر محمد مصدق را فراهم ساخت. اين دومين دوره حكومت مصدق بود. چرا كه وي قبل از قيام 30 تير نيز از ارديبهشت 1330 تا 25 تيرماه 1331، عهدهدار كابينه بود. گرچه وي در آن 15 ماه توانسته بود حقانيت ايران را در مجامع بينالمللي در خصوص ملي شدن صنعت نفت اثبات نمايد، اما در همان مقطع با توطئههاي بزرگي از جانب دولتهائي كه دستشان از منابع نفتي و سرمايههاي مردم ايران كوتاه شده بود مواجه گرديد و دولتش در 25 تير 1331 زماني كه شاه درخواست او را براي واگذاري وزارت جنگ به كابينه وي رد كرد، سقوط نمود. اما دور دوم فعاليت دولت مصدق در شرائطي آغاز شد كه وي قيام 30 تير به رهبري آيتالله كاشاني و تأثير رهبري روحانيت بر نهضت اسلامي و ملي مردم را به عينه مشاهده كرده بود. هر چند كه نتوانست يا نخواست كه از اين نقطه قوت در جهت تحكيم اقتدار دولت براي فائق آمدن بر توطئهها استفاده كند. او در دوره يكساله كابينه دوم خود تلاش فراواني كرد تا به بهانه ضرورت آزادي عمل در اعمال اصلاحات در كشور، اختيارات خود را در برابر مجلس شوراي ملي كه مركز قانونگذاري و قدرت كشور بود، افزايش دهد، از نفوذ روحانيت بر دولت بكاهد و حتيالمقدور از آيتالله كاشاني فاصله بگيرد. وي در اين راه به هشدارهاي گاه و بيگاه آيتالله كاشاني نيز كه او را از ايجاد شكاف و اختلاف در جامعه برحذر ميداشت بياعتنائي كرد و مسلماً نقش اطرافيان و خطدهيهاي «سيا» و «اينتليجنت سرويس» را نميتوان در اين جدائيها ناديده گرفت. فاصله ايجاد شده ميان رهبران مذهبي و ملي كشور، سبب شد تبليغات هواداران دو طرف عليه يكديگر بالا بگيرد و بعضي مطبوعات وابسته به دولت جنگ رواني گستردهاي را عليه آيتالله كاشاني و روحانيت به راه بيندازند، جنگي كه تعمداً بيگانگان در آن ميدميدند. فاصله زماني قيام 30 تير 1331 تا 28 مرداد 1332 در حقيقت مقطع شكلگيري و تعميق اختلافات مصدق با روحانيت و طبعاً زمان فراهم آمدن مقدمات كودتا بود. در اين مدت آمريكائيها فعالانه وارد عمل شدند و پس از آنكه مطمئن شدند نميتوانند از راههاي سياسي، نفت از دست رفته ايران را بار ديگر به چنگ آورند، تصميم به كودتا گرفتند. انگليسيها نيز با امريكائيها معامله كردند و قسمتي از منافع خود را به آنها واگذار نمودند. سازمان جاسوسي آمريكا ابتكار عمل را براي انجام كودتا و ساقط كردن حكومت مصدق به دست گرفت. تشديد اختلاف ميان رهبران ملي و مذهبي كشور و نقش حزب توده به عنوان سخنگو و مجري سياست مسكو، زمينهساز شكلگيري كودتا بود. ابتدا در 25 مرداد كودتائي صورت گرفت كه ناكام ماند و شاه به خارج از كشور فرار كرد. با اين رويداد مصدق و اطرافيانش تصور كردند خطر برطرف شده است. به همين دليل حتي به هشدارها و تذكرات بعدي شخصيتهاي سياسي بيطرف و مستقل نيز اعتنائي نكردند. در چنين شرائطي يك روز قبل از وقوع كودتا يعني در 27 مرداد 1332 آيتالله كاشاني در صريحترين هشدار خود،مصدق را از قطعي بودن كودتا باخبر كرد و حتي از فضلالله زاهدي به عنوان عامل كودتا ياد كرد. وي به خاطر بيم از به خطر افتادن استقلال مملكت در اوج فاصله گرفتن مصدق از روحانيت در نامه خود خطاب به وي چنين نوشت: «حضرت نخستوزير معظم، جناب آقاي دكتر مصدق دام اقباله. عرض ميشود، گرچه امكاناتي براي عرايضم نمانده، ولي صلاح دين و ملت براي اين خادم اسلام بالاتر از احساسات شخصي است و عليرغم غرضورزيها و بوق و كرناي تبليغات شما، خودتان بهتر از هر كس ميدانيد كه هم و غم، در نگهداري دولت جنابعالي است، كه خودتان به بقاي آن مايل نيستيد. از تجربيات روي كار آمدن قوام و لجبازيهاي اخير، بر من مسلم است كه ميخواهيد مانند سيام تير كذايي، يكبار ديگر ملت را تنها گذاشته و قهرمانانه برويد. حرف اينجانب را در خصوص اصرارم در عدم اجراي رفراندم نشنيديد و مرا لكة حيض كرديد. خانهام را سنگباران و ياران و فرزندانم را زنداني فرموديد و مجلس را كه ترس داشتيد شما را ببرد، بستيد و حالا نه مجلسي هست و نه تكيهگاهي براي اين ملت گذاشتهايد. زاهدي را كه من با زحمت در مجلس تحتنظر و كنترل نگاه داشته بودم با لطايفالحيل خارج كرديد و حالا همانطور كه واضح بوده درصدد باصطلاح كودتاست. اگر نقشهي شما نيست، كه مانند سيام تير عقبنشيني كنيد و به ظاهر قهرمان بمانيد و اگر حدس و نظر من صحيح نيست كه همان طور كه در آخرين ملاقاتم در دزاشيب به شما گفتم و به هندرسون هم گوشزد كردم كه امريكا ما را در گرفتن نفت از انگليسيها كمك كرد و حالا به صورت ملي و دنياپسندي ميخواهد به دست جنابعالي اين ثروت ما را به چنگ آورد و اگر واقعاً با ديپلماسي نميخواهيد كنار برويد، اين نامهي من سندي در تاريخ ملت ايران خواهد بود كه من، شما را با وجود همهي بديهاي خصوصيتان نسبت به خودم، از وقوع حتمي يك كودتا وسيلهي زاهدي،كه مطابق با نقشهي خود شماست، آگاه كردم كه فردا جاي هيچگونه عذر موجهي نباشد. اگر براستي در اين فكر اشتباه ميكنم، با اظهار تمايل شما، سيدمصطفي و ناصرخان قشقايي را براي مذاكره خدمت شما ميفرستم. خدا به همه رحم بفرمايد. ايام به كام باد. سيدابوالقاسم كاشاني» اما مصدق در پاسخ به اين نامه، تنها به يك جمله «اينجانب مستظهر به پشتيباني ملت هستم» اكتفا كرد. درنتيجه كودتاي آرام عليه وي و روحانيت و مردم مرحله به مرحله به با سرمايهگذاري انگليس و آمريكا و هدايت سازمان «سيا» به اجرا گذارده شد. طرح كودتا كه به نام رمز «آژاكس» خوانده شد، پس از انتخاب چرچيل به نخستوزيري انگليس در مهر 1331 تهيه شد و انتخاب آيزنهاور به رياست جمهوري امريكا در ماه آبان همان سال به پيشبرد اين طرح در ايران كمك شاياني كرد. اين طرح مشترك با كمك عواملي در داخل ايران از جمله برادران رشيديان، ذوالفقاريها و ديگر جريانهاي وابسته به انگليس و امريكا كه از مرتبطين فعال دربار محمدرضا پهلوي بودند به اجرا گذارده شد. تا پيش از انتخابات آمريكا مقامات انگليسي طرح آژاكس را به ياري دو تن از بلندپايگان سازمان «سيا» از جمله كرميت (كيم) روزولت و آلن دالس به پيش برده بودند، ليكن آن را تا آغاز دوران رياست جمهوري آيزنهاور مسكوت گذارده بودند. طرح مزبور، دو هفته پس از آغاز رياست جمهوري آيزنهاور يعني از روز 14 بهمن 1331 كه يك هيأت انگليسي براي اجرائي كردن طرح به ملاقات جان فوستر دالس وزير خارجه آمريكا و برادرش آلن دالس رئيس سازمان «سيا» به واشنگتن رفت لازمالاجرا شد. در خرداد 1332 مصدق در نامهاي به آيزنهاور رئيسجمهور آمريكا از همراهي آن كشور با سياستهاي خصمانه انگلستان گلايه كرد. غافل از آنكه اين نامه 4 روز پس از تشكيل جلسهاي در وزارت خارجه آمريكا براي تهيه مقدمات كودتا و براندازي حكومت مصدق به دست آيزنهاور رسيد. آيزنهاور نيز پاسخ نامه را تعمداً يك ماه به تأخير انداخت تا عمليات آژاكس، روال برنامهريزي شده خود را طي كند. كودتا در فرداي صدور نامه هشدارگونه آيتالله كاشاني به مصدق به اجرا درآمد. اين كودتا در شرائطي به وقوع پيوست كه از آن همبستگي و حضور تودههاي مسلمان در صحنه كه در 30 تير به ظهور رسيده بود، خبري نبود، رهبران و بسياري از اعضاي جنبش فدائيان اسلام نيز كه در راه تحقق ملي شدن صنعت نفت مجاهدتهاي فراواني داشتند، در زندان بودند. به همين دليل حكومت مصدق در عرض چند ساعت سرنگون شد و سرلشكر زاهدي به نخستوزيري رسيد. شاه دوباره بازگشت و آمريكائيها چنان بر ايران خيمه زدند كه تا 25 سال ايران مهمترين و مطمئنترين پايگاه سياسي و نظامي آنان درجهان محسوب ميشد. منافع نفت كه مدتي قطع شده بود،دوباره به جيب كنسرسيوم كمپانيهاي نفتي آمريكائي و انگليسي و ساير كشورهاي غربي سرازير شد. در جريان كودتاي 28 مرداد حزب توده با آنكه شبكه گستردهاي از افسران ارتش را با خود داشت، به توصيه رهبران شوروي كمترين عكس العملي در برابر كودتاچيان نشان نداد. پس از كودتا بسياري از اعضاي فعال حزب توده كه دستگير شده بودند اظهار ندامت كردند و آزاد شدند و گروه زيادي از آنان به خدمت رژيم كودتا درآمدند و عدهاي از افسران تودهاي نيز اعدام شدند. سران حزب نيز طبق معمول گذشته به خارج از كشور گريختند. دولت روسيه طلاهائي را كه در نهايت مضيقه و احتياج دولت مصدق، به او برنگردانده بود، پس از كودتا به دولت زاهدي تحويل داد! مصدق دستگير و در يك دادگاه فرمايشي به 3 سال زندان محكوم گرديد. با پيروزي كودتا، شعلههاي مقاومت البته يكباره خاموش نشد و روحانيون و اساتيد دانشگاه و بعضي شخصيتها، تشكلي به نام «نهضت مقاومت ملي» به وجود آوردند. با اين همه عدهاي از استادان دانشگاه به «مذاكرات نفت» كه در حقيقت سرپوشي سياسي براي بازگرداندن آمريكا و انگليس به سر چاههاي نفت بود، اعتراض كردند و از دانشگاه اخراج شدند. مصاحبهها و اعلاميههاي آيتالله كاشاني عليه انتخابات فرمايشي و قرارداد كنسرسيوم نيز مورد بياعتنائي قرار گرفت. در 16 آذر 1332 دانشجويان دانشگاه تهران در اعتراض به سفر نيكسون معاون رئيسجمهور آمريكا تظاهراتي كردند كه پليس سه نفر از آنان را به شهادت رساند. آيتالله كاشاني چون در داخل توسط دولت كودتا بايكوت شده بود در مخالفت با قرارداد نفت كه دولت زاهدي با كنسرسيوم منعقد ساخت اعلاميهاي خطاب به دبيركل سازمان ملل صادر كرد و اعتراض خود را اعلام نمود. اما هيچ يك از اين اقدامات سودي نداشت و آمريكا كه در ايران جانشين انگليس شده بود، تلاش كرد تا روز به روز زنجير اسارت را بر دست و پاي ملت ما مستحكمتر سازد. در حقيقت كودتاي 28 مرداد 1332 فقط عليه دولت مصدق يا شخص نخستوزير نبود. بلكه مهمتر از آن، عليه ملتي بودكه در راه كوتاه كردن دست اجانب و بازيابي استقلال سياسي، فرهنگي، اقتصادي، نظامي مجاهدت و مبارزه ميكرد و حتي به دنبال همبستگي با مبارزات ملل اسلامي، در آسيا، افريقا، خاورميانه بود. پيروزي كودتاي 28 مرداد در حقيقت به معناي به بن بست رسيدن جريانات «چپ» و «ملي» در ايران بود. اين بار امريكا با تمام قوا به ميدان آمده بود تا اقتدار و سلطه خود را در ايران كامل كند. از سوي ديگر سياستهاي وابسته به شوروي نيز در اين گير ودار نه تنها نتوانست راهي براي خود بگشايد بلكه خود در پيله خويش گرفتار شد. جبهه ملي در يك تعارض ميان «دفاع از سياست و حضور امريكائيان در ايران» يا «نفي سلطه اجانب» در سرگشتگي و سرگرداني ماند. با شروع اجراي برنامههاي امريكائي دو جريان چپ و راست، منفعل و بيبرنامه بودند. در چنين شرائطي بود كه نهضت اسلامي با مخالفت عليه «لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي» آغاز شد و روياروي برنامههاي استعمار نو ايستاد. رهبري نهضت را مرجعي بر عهده داشت كه قيام را صرفاً با معيارهاي اسلام آغاز كرد. اين نهضت در برابر تمامي طرحهائي كه دولت كودتا از فرداي 28 مرداد براي اجراي آنها برنامهريزي دراز مدت كرده بود، تا ايران را مستعمره بيگانگان سازد، ايستادگي كرد و توانست در 1357 تمامي زنجيرهاي اسارت و وابستگي را بگسلد و ملت سربلند ايران اسلامي را بر دولتهاي زائيده اراده انگليس و آمريكا فاتح گرداند. |
پس از اعلام موضع دولت، روزنامههای حزب توده، از رد پیشنهاد شوروی به خشم آمده، دولت را به باد انتقاد گرفتند.دکتر محمد مصدق هم چند روز بعد در مجلس شورای ملی نطق مفصلی ایراد کرد و پاسخ روزنامهها و کشورهای خواستار امتیاز را داد و طرحی به مجلس پیشنهاد کرد.
پس از پایان جنگ جهانی دوم، انگلیس و شوروی موظف بودند ظرف مدت شش ماه پس از خاتمه جنگ، نیروهای خود را از خاک ایران تخلیه نمایند، اما شوروی نه تنها از خاک ایران خارج نشد، بلکه به نیروهای دیگری هم وارد نقاط شمالی ایران کرد. در این زمان قوام، نخست وزیر ایران بود، در نتیجه سیاستی که وی در قبال شورویها اتخاذ نمود، نیروهای شوروی خاک ایران را ترک کردند.
یکی از اقدامات قوام، عقد قراردادی بود که بین دولت ایران و سفیر شوروی در تهران به امضا رسید. براساس این قرارداد، نیروهای شوروی میبایست ظرف یک ماه و نیم خاک ایران را ترک کنند و قرار شد شرکت مختلط نفت ایران و شوروی ایجاد شود و اساسنامه آن ظرف هفت ماه برای تصویب به مجلس پانزدهم پیشنهاد گردد. در سیام مهرماه 1326، نمایندگان مجلس شورای ملی ماده واحدهای را به تصویب رساندند که منتفی شدن قرارداد نفت ایران و شوروی هدف اصلی آن بود. همچنین در این ماده واحده تاکید شده بود که دادن هرگونه امتیازی به خارجیها ممنوع است و دولت مکلف است که به منظور استیفای حقوق ملت ایران از نفت جنوب اقدام کند.
تحرکات انگلیس و قرارداد گس - گلشاییان
دولت انگلستان از تصویب این ماده واحده ناراضی نبود، زیرا این طرح موجب شده بود که دست شورویها از منابع نفتی ایران کوتاه گردد. اما دولت انگلستان به منظور حفظ سلطه خویش بر نفت جنوب و جلوگیری از استیفای حقوق ملت ایران با مقامات کشور وارد مذاکره شد تا قراردادی را به تصویب برساند که قرارداد 1933 را مورد تایید و تاکید قرار دهد. در پی این قرارداد که به قرارداد "گس- گلشاییان" یا قرارداد الحاقی (الحاقی به قرارداد 1933) مشهور گشت، مخالفتها و اعتراضهای شدیدی از سوی بعضی از نمایندگان و همچنین از سوی بخش آگاه جامعة ایران بالا گرفت. قرارداد الحاقی در تاریخ 26 تیر ماه 1328، به عنوان ضمیمه قرارداد اصلی، یعنی امتیازنامه 1932 به امضای گلشاییان نماینده دولت ایران و وزیر دارایی وقت و «گس» نماینده شرکت نفت رسید. به رغم اینکه برخی از مواد قرارداد به نفع ایران بود، اما در واقع این دولت بریتانیا بود که طبق قرارداد توانست به اعتبار قانونی قرارداد دارسی که به تصویب مجلس نرسیده بود، بیفزاید و همچنین تمدید 33 ساله آن را تایید و تقویت کند. بر اساس قرارداد گس – گلشاییان سلطه انگلیس بر منابع نفتی ایران تا سال 1361 شمسی تضمین می شد.براساس ماده ده قرارداد الحاقی، مقررات قرارداد 1933 در کمال اعتبار و قوت خود باقی بود و دولت ایران براحتی نمیتوانست آن را لغو نماید.
اما گفت و گوهای مقدماتی و پیرامونی آن به مردم ایران آگاهی بخشید و مبارزه برای دفاع از حقوق اساسی ایران را از حالت پارلمانی به یک جهاد ملی تبدیل کرد.
آیت الله کاشانی تلاش کرد تا مبارزه را هدفدارتر نماید. وی اعلامیه شدید اللحنی علیه شرکت نفت صادر کرد و در آن خواهان لغو امتیاز شد. طرح لغو امتیاز نفت در بین مردم، برای انگلیس و رژیم بسیار گران بود و برای خود آیتالله کاشانی هم تبعید به لبنان را در پی داشت.
تشکیل مجلس شانزدهم و نخست وزیری رزمآرا
مجلس شانزدهم در 20 بهمن 1328 آغاز به کار کرد و دولت ساعد به دلیل عدم رای اعتماد در 27 اسفند ماه همین سال ساقط شد و علی منصور به خواست سفارت انگلیس بر شاه تحمیل و مامور تشکیل کابینه گردید. منصور برای جلب رضایت نیروهای مذهبی از آیتالله کاشانی که در لبنان در تبعید به سر میبرد دعوت کرد تا به ایران بیاید؛ ورود آیت الله کاشانی نه تنها به نفع منصور نبود، بلکه تظاهرات خود جوش مردمی را نیز درپی داشت.
آیت الله کاشانی یک هفته پس از ورود، در 28 خرداد ماه پیامی به مجلس شورا فرستاد که توسط دکتر مصدق در صحن مجلس قرائت گردید. این پیام در واکنش به طرح درباره قرارداد الحاقی در مجلس شورا، توسط منصور بود. منصور که از یک طرف با از دست دادن پشتوانه خود، یعنی انگلیس مواجه شد و از طرف دیگر با مخالفتهای پی در پی آیتالله کاشانی روبرو گردید، به ناچار در پنجم تیرماه ، پس از سه ماه حکومت، مجبور به استعفا شد و رزم آرا جایگزین وی گردید و به نخست وزیری رسید.
مساله مهمی که رزم آرا مامور آن شد، تصویب لایحه الحاقی گس– گلشاییان بود که در زمان منصور به مجلس تقدیم شده و در کمیسیون نفت تحت بررسی بود. کمیسیون موظف بود قرارداد الحاقی را بررسی و نظرات خود را به مجلس اعلام کند. پس از بحثهای فراوان، کمیسیون در 19 آذر ماه، گزارش و نتیجه کار خود را به این شرح به مجلس تقدیم کرد: «چون قرارداد الحاقی کافی برای استیفای حقوق ایران نیست، لذا مخالفت خود را با آن اظهار میدارد.»
سرانجام روز 26 آذر ماه، گزارش کمیسیون در مجلس طرح شد و مجلس به آن رای مثبت داد و بدین ترتیب قرارداد گس – گلشاییان از دور خارج شد.
ملی شدن نفت
نمایندگان در کمیسیون نفت در خلال بحثهای خود، از ملی شدن صنعت نفت سخن به میان میآوردند. هنگام تصویب گزارش کمیسیون نفت طرحی با امضای یازده نفر، مبنی بر ملی شدن صنعت نفت به مجلس تقدیم شد، اما چون امضای کافی نداشت، مطرح نشد.
از سوی دیگر رزم آرا تلاش میکرد تا راهحلی برای خروج از بنبستی که کمیسیون نفت برای او به وجود آورده بود، به دست آورد، بنابراین سعی میکرد با تمام توان از ملی شدن صنعت نفت جلوگیری کند. وی پس از مصوبه 26 آذر ماه مجلس، در سوم دی ماه، در جلسه خصوصی مجلس شرکت کرد و به شدت علیه ملی شدن نفت، سخن راند و در پایان با صراحت تمام گفت: " ملی کردن صنعت نفت بزرگترین خیانت است." دو روز بعد، وزیر دارایی، غلامحسین فروهر به مجلس آمد و ضمن مخالفت با ملی شدن صنعت نفت، لایحه قرارداد گس- گلشاییان را مسترد کرد.
روز 8 دی ماه به دعوت آیت الله کاشانی و برخی احزاب جبهه ملی، جمعیتی چند هزار نفری در میدان بهارستان تجمع و در خاتمه قطعنامهای صادر کردند که در آن به استرداد قرارداد الحاقی اعتراض شد.
پس از کارشکنیهای مداوم و شگردهای توطئهآمیز رزم آرا، رهبران نهضت ملی شدن نفت به این نتیجه رسیدند که در این برهه ، مانع اصلی، شخص رزم آرا ست. در آن زمان نهضت مردمی به رهبری آیت الله کاشانی، جبهه ملی به رهبری دکترمصدق به همراه برخی از نمایندگان مجلس و فداییان اسلام به رهبری شهید نواب صفوی برای ملی شدن نفت تلاش میکردند. نواب صفوی و فداییان اسلام تصمیم گرفتند تا با یک اقدام انقلابی، سد راه نهضت ملی، یعنی رزم آرا را از میان بردارند.
پس از رزمآرا دیگر هیچ یک از نمایندگان وابسته به انگلیس را یارای مقابله با نهضت ملی شدن نفت نبود؛ از اینرو کمیسیون نفت، پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور را پذیرفت و طرح زیر را به مجلس تقدیم کرد." نظر به اینکه ضمن پیشنهادهای واصله به کمیسیون نفت مبنی بر ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور مورد توجه و قبول کمیسیون قرار گرفته و از آنجایی که وقت کافی برای مطالعه در اطراف اجرای این اصل باقی نیست، کمیسیون مخصوص نفت از مجلس شورای ملی تقاضای دو ماه تمدید مینماید. بنابر این ماده واحده ذیل را با قیود دو فوریت برای تصویب، تقدیم مجلس شورای ملی مینماید.ماده واحده: مجلس شورای ملی تصمیم مورخ 17/12/29 کمیسیون مخصوص نفت را تایید و با تمدید مدت موافقت مینماید. تبصره 1) کمیسیون نفت مجاز است از کارشناسان داخلی و خارجی در صورت لزوم دعوت نماید و مورد استفاده قرار دهد.
تبصره 2) آقایان نمایندگان حق دارند تا پانزده روز بعد از تشکیل کمیسیون حق حضور داشته باشند.
سرانجام ماده واحده ملی شدن صنعت نفت در روز 24 اسفند در مجلس شورای ملی مطرح شد و به اتفاق آرا به تصویب رسید. و بالاخره در 29 اسفند 1329 مجلس بر ملی شدن صنعت نفت صحه گذاشت و گزارش پیشنهادی کمیسیون نفت را به شرح زیر تصویب نمود:
«به نام سعادت ملت ایران و به منظور تامین صلح جهان، امضاءکنندگان ذیل پیشنهاد مینماییم که صنعت نفت ایران در تمام مناطق کشور بدون استثنا ملی شود، یعنی تمام عملیات اکتشاف، استخراج و بهرهبرداری، در دست دولت قرار گیرد.»
پس از به نخست وزیری رسیدن مصدق در اردیبهشت 1330 و اصلاح جزیی در گزارش 9 مادهای کمیسیون نفت، اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت در سرلوحه برنامه دولت قرار گرفت.
با ملی شدن نفت هیئت خلع ید به جنوب عزیمت نموده و تابلوی" ریاست شرکت" از سر در دفتر مرکزی خرمشهر کنده شد و به جای آن "هیئت مدیره موقت " نصب گردید. از آن پس کلیه تاسیسات و ادارات شرکت زیر نظر هیئت مدیره جدید بود؛ کارکنان خارجی که از این رویداد ناراضی بودند، در تاریخ دهم مهرماه 1330 همگی ایران را ترک نمودند.
بازگشت خارجیان و تشکیل کنسرسیوم 1330
آنچه نگاشته شد مروری بود بر مهمترین وقایع منجر به ملی شدن صنعت نفت ایران که بیشتر تلاش فعالان حوزه قانونگذاری و دولتمردان و نخبگان جامعه را در برمی گرفت؛ اما حقیقت این است که صنعت بزرگ نفت در فرایندی طولانی با گذر از پیچ و خم ها و فراز و نشیب های بسیار گریبان خود را از دست بیگانگان به در آورده و پس از افت و خیز بسیار سایه سنگین خارجی ها را از سر خود کم کرده است. این مساله ساده ای نیست که تا زمان ملی شدن صنعت نفت تعداد کارمندان عالی رتبه ایرانی در تمام مناطق نفت خیز و ادارات شرکت نفت از 30 نفر تجاوز نمی کرده است؛ با این وصف باید ملی شدن صنعت نفت را به عنوان یک نقطه آغاز برای بومی شدن این صنعت پیچیده در نظر گرفت. صنعتی که تماما وارداتی بود. نفت و یکسره شدن کار کمپانی نفت ایران و انگلیس پایان نمی یابد و بعد از این واقعه باز حضور خواهران نفتی و تشکیل کنسرسیومی جدید را در تاریخ هفتم آبان ماه 1333 شاهد هستیم؛ در این تاریخ قراردادی بین دولت ایران از یک سو و کنسرسیومی از شرکتهای صاحب نام نفتی منعقد شد. شرکتهای عضو کنسرسیوم نفت ایران دو شرکت به نام های "شرکت سهامی اکتشاف و تولید نفت ایران " و "شرکت سهامی تصفیه نفت ایران " تشکیل دادند که روی هم" شرکتهای عامل نفت ایران " نامیده می شد. این دو شرکت به ترتیب اختیار اکتشاف و تولید نفت خام و گاز طبیعی در حوزه معینی در جنوب ایران به نام " حوزه قرارداد" و تصفیه نفت خام و گاز حاصله را عهده دار بودند. شرکتهای عامل نفت ایران طبق قوانین کشور هلند تشکیل شده و در ایران به ثبت رسیده بودند. هریک از شرکتهای عضو کنسرسیوم نفت ایران یک شرکت بازرگانی تاسیس کرده و در ایران به ثبت رسانده بودند که منفردا و مجزا از یکدیگر عمل کرده و نفت خام و گاز طبیعی حاصل از حوزه قرارداد را از شرکت ملی نفت ایران خریداری کرده و به خارج از کشور صادر می کردند. این شرکتهای بازرگانی همچنین بخشی از نفت خام خریداری شده را پالایش نموده و به صورت فرآورده به خارج صادر می کردند. تعهدات مالی شرکتهای بازرگانی تاسیس شده در دل شرکتهای عضو کنسرسیوم، عبارت بود از یک پرداخت مشخص تحت عنوان حق الارض که شامل کلیه نفت خام صادراتی می شد و مالیات بر درآمدی بود که به نسبت درصدی از منافع حاصل از صدور نفت بر اساس بهای اعلان شده نفت خام به دولت ایران می پرداختند.(این درصد از 23 آبان ماه 1349 به 55درصد افزایش یافت.)
وظایف و اختیارات شرکت ملی نفت ایران تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی
تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی شرکت ملی نفت ایران کار توزیع و فروش فرآورده های نفتی و گاز طبیعی جهت مصارف داخلی را به عهده داشت. شرکتهای عامل نفت ایران فرآورده های نفتی ، گاز طبیعی و نفت خام مورد نیاز برای مصارف داخلی را به شرکت ملی نفت ایران تحویل می دادند.
شرکت ملی نفت ایران همچنین مسئولیت تامین ، نگهداری و اداره خدمات پشتیبانی تولید را تحت عنوان" خدمات غیرصنعتی" به عهده داشت که در مقابل " عملیات صنعتی" قرار می گرفت که انحصارا در اختیار خارجیان بود. تاسیسات ثابت صنعت نفت ایران در این دوره اگرچه متعلق به شرکت ملی نفت ایران بود، اما بر اساس قرارداد، شرکتهای عضو کنسرسیوم حق استفاده انحصاری از آنها را در طول مدت قرارداد داشتند.با آغاز فعالیت کنسرسیوم اگرچه قراربود قانون ملی شدن نفت اجرا شود اما در عمل دولت ایران و شرکت ملی نفت اختیارات بسیار محدودی داشتند؛ تا مهرماه 1353 اعضای کنسرسیوم بدون دخالت دولت ایران برای تعیین میزان تولید و قیمت نفت که عوامل اصلی و تعیین کننده درآمد کشور بودند،تصمیم می گرفتند و دولت ایران در این خصوص هیچ اختیاری نداشت. از سال 1353 و تشکیل شرکت سهامی خاص خدمات نفت ایران(osco ) تغییرات عمیق و عمده ای در ارتباط با نحوه نظارت و دخالت دولت در کار کنسرسیوم به وجود آمد اما واقعیت این است که تا وقوع انقلاب اسلامی، مالکیت ایران بر منابع نفتی خود به طور کامل تحقق نیافته بود.
وقوع انقلاب اسلامی و اعتصابات گسترده در صنعت نفت
شعله های خشم مردم از دستگاه حکومت پهلوی بتدریج تمام کشور را در بر می گرفت. نفت، صنعت مادر و اصلی ترین شریان اقتصادی کشور بیش از این نمی توانست نظاره گر حضور بیگانه و تحمل تحقیر دیرپایی باشد که از ابتدای قرارداد دارسی بر نیروهای بومی روا داشته میشد. سرانجام در آبان ماه 57 نخستین جرقه اعتصابات در مناطق نفت خیز جنوب زده شد و در یک اقدام نسبتا هماهنگ، گروههای کارگری دست از کار کشیدند. بتدریج دامنه اعتصابات به شرکت خاص خدمات نفت ایران (OSCO) نیز که در اختیار خارجی ها بوده و عملیات تولید را راهبری می کرد، کشیده شد . گروههای منسجم کارگری و کارمندی چند نقطه از منطقه شرکتی نیوسایت از جمله ساختمان مرکزی شرکت نفت در اهواز موسوم به دوطبقه را محل تجمع خود قرار داده و ظهرها به نماز جماعت می ایستادند تا بر نگرانی روز افزون چشم آبی ها که از پس پنجره های نیمه باز دفاتر خود، به این تجمعات روز افزون می نگریستند، بیفزایند.
به سرعت دامنه اعتصابات گسترده شد، آبادان که مثل همیشه پیشگام بود و گچساران و خارک و مارون و آغاجاری و مسجدسلیمان و هفتکل ؛ هفت اقلیم نفت ایران تصمیم تاریخی خود را گرفته بودند. کارکنان پالایشگاه تهران نیز که در مرکز حوادث انقلاب بودند. در جنوب اما کار به همین سادگیها نبود ؛ کارکنان ایرانی که در طول سالهای بعداز ملی شدن نفت بتدریج برتعدادشان افزوده شده و بجز راهبری عملیات و مدیریت میدانهای نفتی ، تقریبا برتمام امور راه اندازی و نگهداشت تاسیسات اشراف داشتند، اکنون دست از کار کشیده و به صفوف متراکم مردم و انقلاب پیوسته اند. لذا ماموران امنیتی تلاش مضاعفی برای برگرداندن نیروهای گریزپای نفت آغاز کردند و فشارها از هرسو بر اعتصاب کنندگان فزونی می گرفت. بستن شیرهای نفت اوضاع را بکلی دگرگون کرده و انقلاب را به پیروزی نزدیک ساخته بود؛ موقعیت دشواری بود و بیم آن می رفت که رژیم با شکستن اعتصابات و از سر گیری صادرات نفت جانی تازه گرفته و روحیه انقلابیون را نیز خدشه دار سازد. کارکنان نفت جنوب تا این زمان به هر دردسری که بود در برابر فشارهای مختلفی که از بیرون صنعت وارد می شد ، دوام آورده و به اعتصاب خود ادامه می دادند اما یک نیروی قاهره ای نیاز بود که شر برخی مدیران خارجی را که بی اعتنا به اوضاع کلی کشور و خواسته مردم، برای پایان دادن به اعتصابات و برگرداندن اجباری کارکنان به تاسیسات می کوشیدند،از سر اعتصابیون کم کند. دراین مقطع از انقلاب نیروها و تشکل های سیاسی فعال که تا این زمان؛ دورادور مراقب وضعیت اعتصابیون بودند، لازم دانستند که در چند مورد مستقیما وارد عمل شوند از جمله در برخورد با برخی مدیران شرکت خاص خدمات نفت ایران که بی توجه به اوضاع جاری و خواست عموم ، همچنان بر طبل تولید و صدور نفت می کوبیدند. باری اختلافات که بالا گرفت یکی دو تن از مدیران ارشد و میانی نفت جنوب جان بر سر لجاجت خود نهاده و از میان رفتند. در ششم دی ماه 57 درست در زمانی که سران کشورهای غربی و آمریکا در گوادلوپ گرد هم آمده، اجلاس فشردهای را در باب اوضاع ایران پی میگرفتند، انتشار یک خبر تکان دهنده در رسانه ها، سران دنیای صنعتی را شگفت زده کرد: "امروز صادرات نفت ایران بکلی قطع شد!"
خروج خارجیان و راهبری صنعت نفت توسط متخصصان ایرانی
سرانجام اختیار امور تاسیسات نفتی به دست کارکنان ایرانی افتاد و خارجیها برای دومین بار درتاریخ صنعت نفت مهیای رفتن شدند. در مناطق خارجی نشین اهواز، آبادان و سایر مناطق، کارشناسان آمریکایی و اروپایی با شتاب هرچه تمام بخشی از اموال ، اثاثیه شخصی و اتومبیل های خود را به حراج گذاشته و خانه و باغ ها را رها نموده و مناطق نفت خیز را ترک می کردند.آنان اما با توجه به وضعیت اداره و راهبری صنعت نفت ایران که به نظر می رسید بدون حضور خارجیان سامان نخواهد یافت، تصورمی کردند این اتفاق نیز چیزی شبیه جریان خلع ید و خروج یکباره انگلیسی هاست که بتدریج فرو کش نموده و آنان بزودی بازخواهند گشت . فرودگاه اهوازکه زمانی ورود به موقع کارشناسان خارجی را تسهیل می کرد، اکنون در آخرین روزهای مانده به پیروزی انقلاب اسلامی، با پروازهای پی درپی، خروج ناگهانی آنان را سرعت می بخشید؛ در آستانه در ورودی فرودگاه، یک مهندس میانسال آمریکایی در حالی که چمدانش را پشت سر می کشید، روبه یکی از کارمندان ایرانی، گفت: دوباره می بینمت دوست عزیز! ما زود بر می گردیم! و او بی درنگ پاسخ داد: نه این بار نه ! بعید است دوباره برگردید!
مهد اولیا
ملک جهان خانم ملقب به نواب علیه و مهدِ عُلیا (۱۲۲۰ - ۶ ربیع الثانی ۱۲۹۰ ، تهران) همسر محمد شاه و مادر ناصرالدین شاه قاجار بود[۱].
ملک جهان خانم دختر امیر محمد قاسم خان قاجار قوانلو (ملقب به ظهیرالدوله) و بیگم جان خانم (دختر دوم فتحعلیشاه قاجار) بود. در ۱۶ سالگی او را به عقد پسرداییاش محمدمیرزا که آن زمان ولیعهد بود درآوردند[۱].
او در ۲۵ سالگی، پسرش ناصرالدین میرزا و در ۳۰ سالگی، دخترش، عزت ملک (ملک نسا خانم) را به دنیا آورد. محمد شاه با اینکه ناصرالدین میرزا را از ۵ سالگی به عنوان جانشین خود معرفی کرده بود چند بار قصد کرد پسر دیگرش عباس میرزا (پسر خدیجه کردستانی که نسبش به شیخهای نقشبندیه میرسید) را ولیعهد کند. در سال ۱۲۶۴ ق که محمدشاه درگذشت، مهد علیا پسرش را که در تبریز بود به تهران فراخواند و خود نیز به کمک هوادارانش و سفارت انگلیس برای ۴۵ روز امور مملکت را به دست گرفت و آرامش شهر را حفظ کرد. او به عنوان ملکه مادر نایب السلطنه شورای سلطنت را تشکیل داد. مثلا حاج میرزا آقاسی وزیر محمدشاه را که هوادار عباس میرزا بود عزل کرد. عباس میرزا و خدیجه کردستانی نیز که از جانب او احساس خطر جانی میکردند با کمک فرهاد میرزا معتمدالدوله به سفارت انگلیس پناه برده و در آنجا تحصن کردند[۱].
مهدعلیا بسیار باهوش بود. بر ادبیات فارسی و زبان عربی مسلط بود، با موسیقی و آواز آشنا بود و خط ریز و خط درشت مینوشت. شعر میگفت و در سخنانش از مثلها و روایات زیادی استفاده میکرد. او قرآن را به صورت دودانگ در آهنگ حجاز میخواند. مهد علیا به ساختن و نوسازی بناها مانند باغ مادر شاه در مرقد شاه عبدالعظیم، مدرسه حکیم باشی (یا مدرسه مهد علیا)، ساختن بارگاه و بقعه زبیده خاتون، تعمیر و اتمام مسجد امیرقاسم خان، پدرش (یا مسجد مادر شاه) توجه داشت. از مهد علیا چند سجع مُهر با عنوانهای «ملک النساء العالمین»، «عصمة الدنیا و الدین» و … باقی است[۱].
مهد علیا در روزگار پادشاهی پسرش به نفوذ بالایی در کارهای کشور دست یافت. دختر مهد علیا، ملکزاده خانم ملقب به عزتالدوله با وجود ناخرسندی مهد علیا در ۱۳ سالگی در روز جمعه ۲۲ ربیعالاول از سال ۱۲۶۵ ق.[۲] به همسری امیر کبیر درآمد و کینه او نسبت به امیرکبیر بیشتر شد. او در جناح مخالف امیرکبیر تمام کوشش خود را برای مبارزه با اصلاحات وی و براندازیاش صرف کرد. سرانجام امیر کبیر با دخالت او در سال ۱۲۶۵ در حمام فین کاشان به قتل رسید. پس از مرگ امیرکبیر، موجب صدراعظم شدن میرزا آقا خان نوری اعتمادالدوله شد و دخترش عزت ملک خانم را که سیاهپوش امیرکبیر بود به اجبار به عقد میرزا کاظم خان پسر آقاخان نوری درآورد[۱].
برخی منابع اورا زنی منحط از لحاظ اخلاقی و روابط خصوصی می دانند.[۳] حتی میرزا تقی خان امیر کبیر نیز در هنگام آخرین ملاقات با وی او را روسپی خوانده است.[۴]
او در سن ۷۰ سالگی در ۶ ربیع الثانی ۱۲۹۰ ق. ، هنگامی که ناصرالدین شاه به سفر اروپا رفته بود در تهران درگذشت و در آرامگاه محمدشاه در قم دفن شد[۱].
|
| ||||||
|
|
| ||||||
بهائیگری |
|
اعطای امتیازات در عصر قاجار (عصر امتیازات ):
از اوايل قرن نوزدهم روسيه و انگليس،( با توجه به شرايط اقتصادي و سياسي حاكم بر ايران ) براي مستعمره كردن ايران شروع به دست اندازي و تشديد دخالت در امور اقتصادي و سياسي كشور نمودند. به اين ترتيب خاك ايران به صحنه قدرت نمايي و عرصه رويارويي نيروهاي استعمارگر اروپايي تبديل شد. تهيه مواد اوليه ارزان براي صنايع رو به توسعه اروپا ، دولتهاي استعمارگر را بر آن داشت تا در جريان جستجو براي تهيه مواد خام ارزان و نيز عرضه و فروش محصولات خود بازار بسته ايران را در دست خود بگیرند .
قدرتهاي استعماري در درون خودشان به خاطر اينكه بازار مصرف و توليد پاسخگوي نياز آنها نبود،( يعني در واقع نمي توانست آن حجم سرمايه گذاري را جواب بدهد به خاطر اينكه اگر سرمايه گذاري در يك منطقه بيش از مقدار مورد نياز باشد بنا به قانون بازده نزولي تاثير معكوس دارد و نتيجه منفي به بار خواهد آورد) به همين خاطر سرمايه گذاراروپایی به اين نتيجه رسيد كه بايد سرمايه اش را به دنيا صادر كند و به دنبال بازارهاي جديدي باشد . بحثي كه در ايران در مورد كمپاني رژي مطرح است در واقع يك مرحله مهم از حلقه تقسيم بين المللي كار ، و يك سكوي بسيار مهم براي صدور سرمايه به حساب می آید .ايران عصر ناصري،به خاطر ضعف ساختارهاي حكومتی و ضعف نيروهاي حاكم ،فرصت بسيار مناسبي بود براي انگليسيها که بتوانند ايران را در مسير اقتصاد تك محصولي و آن هم توليد تنباكو قرار دهند .
اگر دقت کنید ملاحظه می کنید که در هيچ يك از اين كشورهايي كه تحت سيطره بودند انگليسيها و اروپاييها توصيه به توليد غلات(بخصوص برنج و گندم) نمي كردند بلكه مثلاً به برزيليها تحميل كردند كه قهوه توليد كنند به مصريها تحميل كردند كه پنبه توليد كنند و به ايرانيها هم ميخواستند تحميل كنند كه تنباكو توليد كنند و وقتي كه اين توليدات به بار مينشست خريدارش هم فقط خودشان بودند .
پس از قتل امير كبير ،دوره اعطاي امتيازات آغاز شد و دو كشور روسيه و انگليس از اين طريق موفق به كسب منافع بسياري شدند گر چه اعطاي امتيازات در دوران پهلوي نيز ادامه يافت اما به دليل تفاوت بارزي كه بين اين امتيازات دوره استعماري با امتيازات دوره نو استعماري و رشد سرمايه داري در ايران وجود داشت تفكيك اين دو دوره با توجه به آثار آن ضروري است . اساساً دولتهايي كه پايگاه مردمي و حاكميت ملی ندارند ، طبعاً براي بقاي خودشان دست به دامن ديگران ميشوند . در دو قرن گذشته ما شاهد چنين روندي در ايران بوده ايم. رقابت های فشرده بين سه قدرت بزرگ منطقه ( انگليس ، روس و عثماني ) در طول 150 سال گذشته ، و به خصوص در دوره قاجار ایران را مجبور کرد يك روز به امپراطوري انگليس امتياز بدهدتا حمايت بيشتري از دولت قاجار بكند. بعد هم که مورد فشار روسها قرار ميگرفت، امتياز بيشتري را به روسها ميداد تا اين كه روسها راضي ميشوند از دولت حمايت كنند و براي دولت مشكلاتي را ايجاد نكنند . و به اين ترتيب زنجيره امتيازها پي در پي ادامه داشت به گونه اي كه اين دوران معروف شد به عصر امتيازات .
قدرتهاي استعمارگر كه بر سر ايران با يكديگر رقابت و البته در مواردي هم همكاري داشتند ، در دورههاي همكاري بيشترين صدمات را بر ايران وارد كردند . پيامد يكي از همین دورههاي همكاري ، تقسيم ايران به سه منطقه (يعني منطقه نفوذ روسيه يا منطقه شمالي ،منطقه نفوذ انگليس يا منطقه جنوبي، و منطقه بي طرف حايل بين شمال و جنوب) بود ،یعنی قرارداد 1907. در سال 1919 ميلادي، انگليس با خالي ماندن ميدان از رقيب (بدلیل انقلاب روسیه)قراردادي با كمك وثوق الدله نخست وزير به ايران تحميل كرد كه به موجب آن نفوذ انگليس تمام ایران را در بر ميگرفت .
علیرغم فساد و بی لیاقتی دولت ، بسیاری از روشنفکران دینی و تجار و رهبران روحانی ، در مقابل این زیاده خواهی ها مقاومت می کردند و عملاً مانع از تحقق کامل آن (یعنی آنچه که در هند ، مصر و برخی دیگر کشورها اتفاق افتاد) شدند . نهضت تنباکو یکی از همین مقاومت های منفی مردم علیه این جریان بود .در چنین شرایطی حتی برخی از تجار و رجال سیاسی تلاش میکنند کمپانی ها و شرکتهایی درست کنند مانند کارخانه قند حاج امین الضرب .
با نگاه کلی به امتیازات داده شده به انگلیسی ها در میابیم که این امتیازات ( بجز در مورد نفت و بانک ، که مبحثی جداگانه است ) بیشتر مربوط به احداث و گسترش راه و وسایل ارتباطی در محدوده جنوب شرقی تا غرب ایران بوده و هدف اصلی آن هم برقراری ارتباط با هندوستان (بزرگترین مستعمره انگلیس ) از راه خشکی بوده است .
امتیازات داده شده به روسیه هم بطور کلی در جهت تسهیل در امر حمل و نقل کالا و قابل رقابت کردن کالاهای وارداتی با با کالاهای داخلی بوده است .
اما دو امتياز اساسي انگليسيها امتياز استخراج نفت و بانك شاهنشاهي بود . اين بانك در عمليات پولي و ارزي نيز فعال بوده و از اهرم نظام بانكي براي اعمال سياستهاي دولت انگليس در همه زمينهها استفاده ميكرد.در نتیجه سياست پرداخت وام توسط دولت انگليس به ايران در فاصله سالهاي 1279 و 1292، وامهايي به ايران پرداخت شد و براي بازپرداخت اصل و بهره اين وامها درآمد گمركات بنادر و پست و تلگراف جنوب كشور به دولت انگليس واگذار شد.
در نهایت با توجه به لغو امتيازات روسيه پس از انقلاب کمونیستی در آن كشور و همچنین باز خريد حق انتشار اسكناس بانك شاهي انگليس و لغو امتيازات داده شده در زمينه هاي ديگر از يك سو ، و اهميت يافتن صنعت نفت در جهان به ويژه اهميت صنايع نفتي ايران از سوي ديگر ، امتياز بهره برداري از منابع نفت ايران را ميتوان تاثير گذارترين امتياز داده شده به خارجيان از سال 1280 تا 1357 در اقتصاد و حاكميت سياسي ايران دانست.
امتیازاتی که به روسها داده شد :
1- امتیاز تاسیس بانک استقراضی روس که از طریق دادن وام به شاه و رجال سیاسی ، نقش مهمی در تحکیم نفوذ روسیه در ایران داشت.
2- امتیاز ساختن راه انزلی به قزوین از طرف ناصرالدین شاه
3- امتیاز ساخت راه تهران به همدان
4- امتیاز استخراج معادن قراجه داغ در آذربایجان در سال 1316 ق ، به مدت 70 سال
5-امتیاز انحصار صید ماهی در خزر در زمان ناصرالدین شاه و تمدید آن در زمان مظفرالدین شاه
6- پس از انکه امین السلطان ، مقدمات سفر اول مظفرالدین شاه را به فرنگ فراهم کرد ، برای تامین سفر شاه به دولت روسیه متوسل شد و روسیه هم از طریق بانک استقراضی در تهران (که تابع دولت روس بود ) وامی را به مبلغ 5/22 میلیون منات طلا با سود 5 درصد و به مدت 75 سال به ایران داد . گمرکات ایران (به غیر از گمرکات فارس و جنوب ) به عنوان ضمانت در اختیار روس قرار گرفت .
7- برای تهیه مقدمات سفر دوم مظفرالدین شاه به فرنگ ، دوباره امین السلطان مبلغ 10 میلیون منات (روبل ) از بانک استقراضی از روسیه قرض گرفت . در مقابل این وام ، دولت روسیه تعرفه جدید گمرکی را به ایران تحمیل کرد .
امتیازاتی که به فرانسویها داده شد :
امتیاز کاوش های باستانشناسی در ایران به مدت نامحدود در زمان مظفرالدین شاه و آمدن یک محقق معروف به نام دِمُرگان به ایران .
هم اکنون موزه لوور پاریس مملو از آثار کشف شده در شوش است که توسط هیات باستان شناسی دمرگان کشف شده بود .
امتیازاتی که به انگلیسی ها داده شد :
1- امتیاز خرید و فروش تنباکو به یک انگلیسی به نام تالبوت در عهد ناصری که منجر به نهضت تنباکو به رهبری روحانیت و عقب نشینی شاه شد .
2- امتیاز احداث خط تلگراف بین تهران تا بلوچستان (که از کاشان ، یزد ، و کرمان میگذشت ) برای اتصال به هند . در واقع هدف اصلی انگلیس برقراری ارتباط تلگرافی بین اروپا تا هند بود که از ایران میگذشت .
3- اعطای امتیاز استخراج کلیه معادن فلزات (غیر از فلزات قیمتی) و نفت و ذغال سنگ به بارون جولیوس رویتر ، در زمان ناصری ، که موجب اعتراض مردم و حیرت اتباع خارجی دیگر کشورها شد .
لرد کرزون ( Lord Curzon) که بعدها به وزارت خارجه انگلیس رسید ، در کتابش (ایران و مسئله ایران ) می نویسد:
" وقتیکه امتیاز رویتر منتشر گشت ، مندرجات آن حاکی از تسلیم کامل و خارق العاده کلیه منابع صنعتی کشور به بیگانگان بود و این کار بود که هیچ گاه در تاریخ سابقه نداشت و حتی شاید خواب آنرا هم کسی نمی دید. "
وی در جای دیگر می نویسد:
" محافل بازرگانی دنیا از اعطای چنین امتیازاتی مبهوت شده بودند "
ناصرالدین شاه سرانجام در برابر فشار سیاسی روسیه و مخالفت افکار عمومی داخلی ، این امتیاز را لغو کرد و چون رویتر دست از دعاوی خود برنمیداشت لذا شاه ناچار شد امتیاز تاسیس بانک شاهنشاهی را به اوبدهد .
4- اعطای امتیاز تاسیس بانک شاهنشاهی به رویتر که به دنبال آن حق چاپ اسکناس هم به آنها واگذار شد و به این ترتیب شریان اصلی نقل و انتقال سرمایه و پول در ایران بدست انگلیسی ها افتاد .
5- اعطای امتیاز نفت به دارسی با وساطت امین السلطان صدر اعظم در عهد مظفرالدین شاه به مدت 60 سال
با توجه به اهمیت مسئله نفت لازم است در این باره کمی توضیح دهیم .
از این زمان به بعد ، ابتدا چاه های نفت در قصر شیرین به نفت رسید . سپس دارسی ، شرکتی رادر 1903 (1321 ق ) در ایران تاسیس کرد . سپس حفاری را به مناطق جنوبی تر ایران منتقل کردند .
اقدامات اولیه نشان میداد که در این مناطق نفت زیادی وجود ندارد . حتی تصمیم گرفتند از ایران خارج شوند . اما حفاری در مسجد سلیمان ادامه یافت .تا اینکه در 1908 (1287 ش) به نفت رسیدند . از این زمان معلوم میشود که ایران دارای منابع زیادی نفت است .
چند ماه بعد در 1909 شرکت نفت ایران و انگلیس با سرمایه 2 میلیون لیره تاسیس شد و در لندن به ثبت رسید .
توسعه عملیات نفتی در ایران بین سالهای 1908 تا 1914 که جنگ جهانی اول شروع شد ، با سرعت ادامه یافت . تا سال 1914 سی حلقه چاه نفت در مسجد سلیمان حفر شد. در سال 1909 شرکت نفت قراردادی با شیخ خزعل منعقد کرده و بخشی از اراضی آبادان را برای تاسیس پالایشگاه از او خرید .
به موجب قراردادی دیگر که شرکت با شیخ خزعل داشت ، حفاظت آبادان به عهده شیخ خزعل سپرده شد .
در 1912 نخستین محموله نفتی ایران به صورت نفت خام صادر شد .
6- دریافت وام به مبلغ 500 هزار لیره انگلیس از بانک شاهنشاهی ایران (که یک موسسه انگلیسی بود ) برای پرداخت خسارت مورد ادعای تالبوت بابت لغو قرارداد امتیاز تنباکو از طرف دولت ناصری با سود 6 درصد . این نخستین وامی بود که ایران در عهد قاجاری از خارج میگرفت .
7- پس از آنکه ایران در عهد مظفرالدین شاه برای تامین اولین سفر شاه به فرنگ از روسها وام گرفت ، انگلیسی ها هم برای آنکه از این رقابت عقب نمانند ، وامی را به ایران دادند به مبلغ حدود 413 هزار لیره انگلیس با سود 5 درصد وبه مدت 15 سال .
سر گذشت الماس های کوه نور و دریای نور
شايد دریای نور در ميان جواهرات ملی ايران، مقام اول را دارا باشد. اين الماس معروف و الماس کوه نور، ظاهراً به علت قرابت نام، پيوسته يک زوج به شمار میآمده اند، در حالی که از نظر تراش و رنگ هيچ وجه مشترکی با يکديگر ندارند. هر دو گوهر از آن نادر شاه بود، اما الماس کوه نور، بعد از مرگ نادر شاه، توسط احمدشاه درانی به افغانستان برده شد. بعداز احمدشاه، به شاه شجاع منتقل شد و پس از شکست شاه شجاع به دست سردار هندی، ملقب به شير پنجاب، الماس مزبور به تصرف سردار نامبرده درآمد. اين گوهرها بعدها به دست کمپانی هند شرقی افتاد و بدان وسيله به دربار انگلستان راه جست و به ملکه ويکتوريا هديه گرديد. هم اکنون نيز اين گوهر در تاج ملکه اليزابت، مادر ملکه فعلی انگلستان، نصب است.
الماس دريای نور، پس از قتل نادرشاه، به نوه او شاهرخ ميرزا رسيد، سپس به دست اميرعلم خان خزيمه و بعداً به دست لطفعلی خان زند افتاد. هنگاميکه لطفعلی خان به دست آقا محمدخان قاجار شکست خورد، گوهر مذبور به گنجينه جواهرات قاجار منتقل گشت.
ناصرالدين شاه معتقد بود اين گوهر يکی از گوهرهای تاج کوروش بوده است و خود او بسيار به اين گوهر گرانبها علاقه داشت و زمانی آن را به کلاه و گاهی به سينه خود نصب می کرد و حتی توليت دريای نور را منصبی مخصوص قرار داد و اين افتخار مهم را به اعيان و بزرگان کشور محول می داشت.
دريای نور بعدها داخل موزه دولتی گرديد و اينک زينت بخش خزانه جواهرات ملی است. وزن دريای نور 182 قيراط (هر قیراط 200 میلی گرم) است و رنگ آن صورتی است که کميابترين رنگ الماس است.
در سال 1344، هنگام بررسی جواهرات ملی توسط دانشمندان کانادايی، درباره اين گوهر نکته بسيار جالب توجهی کشف شد:
تاورنيه، سياحتگر و جواهرشناس معروف فرانسوی، در کتاب خود از الماس صورتی رنگ به وزن 242 قيراط سخن می گويد و اشاره می کند در سال 1642 ميلادی آن را در شرق ديده است و نقشه و اندازه های آن را نيز در کتاب شرح می دهد و آن را Grand Table Diamante ( الماس يا لوح بزرگ ) می نامد. رنگ و شکل اين الماس توجه دانشمندان کانادايی را جلب کرد و ايشان معتقدند الماس دريای نور و نورالعين در اصل يک قطعه الماس بوده و بعداً آنرا به دو تکه قسمت نموده اند که تکه بزرگ آن دريای نور نام گرفته و تکه کوچک آن که به وزن 60 قيراط است، نورالعين ناميده شده و در حال حاضر در وسط نيم تاج شماره 2 گنجه 26 قرار دارد.
جنگ چالدران جنگی بود که بین نیروهای شاه اسماعیل اول صفوی و سلطان سلیم اول عثمانی در سال ۱۵۱۴ میلادی رخ داد و غرب ایران که شامل آذربایجان، کردستان، و عراق بود از ایران جدا شد و عثمانی بر مناطق غربی ايران دست یافت. جنگ به مدت سه روز ادامه داشت. فرماندهی سپاه امپراتوری عثمانی را سلطان سلیم به عهده داشت و شاه اسمعیل صفوی نیز شخصاً فرمانده کل قوای محدود ایران بود.
صفویان در پی فشارهای عقیدتی بر علویان در امپراتوری عثمانی با جمع آوری و پناه دادن به آنها و بویژه نیروهای ینی چری نیروی نظامی قوی از نیروهای ینی چری علوی تشکیل داد و توانست حکومت مرکزی کشور ایران به صورت کنونی را پایه ریزی کند.
این اقدامات پادشاه امپراتوری عثمانی را که قصد حمله نهایی جهت تصرف اروپا را داشت از طرف مرزهای شرقی نگران ساخت و لذا لشکرکشی به سمت ایران را شروع کرد. این جنگ در محل چالدران آغاز و پایان یافت.
گسترش امپراتوری عثمانی 1299–1683
فهرست مندرجات |
قدرت گرفتن شاه اسماعیل در عرصه نظامی وسیاسی با پیوستن صوفیان ترکمنی بود که بیشترشان در نواحی آناتولی و شام زندگی می کردند.در واقع بخش بزرگی از قبایل قزلباش پیش از پیوستن به شاه اسماعییل در آناتولی زندگی می کردند و پس مهاجرت قبایل اصلی نیز بخش بزرگی از مردمان آناتولی که در سرزمینهای خود باقی مانده بودند هم پیرو و یا متمایل به تشیع صوفی صفوی بودند. سازمان تبلیغی تصوف صفوی پیوسته از طریق شبکه های منظم خود و توسط خلفا ، دده ها و ... مریدان را به پیوستن به مرشد کامل فرقه که شاه اسماعیل بود تشویق می کردند.شاه اسماعیل نیز خود به خوبی از این امر آگاه بود و در نامه ای به سلطان عثمانی این مطلب که بسیاری از مردمان ساکن در سرزمینهای عثمانیان پیرو او هستند را به رخ او کشیده بود. بدون شک ادامه حکومت سنی مذهب عثمانیان بدون محدود یا نابود کردن این روند کاملاً با مشکل مواجه می شد.به گفته برخی مورخین اگر در جنگ چالدران شاه اسماعیل به پیروزی می رسید شاه اسماعیل به قدرتی فراتر از تیمور دست می یافت و بی شک روند گسترش تشیع صفوی امپراتوری عثمانی را که تازه در ابتدای کار بود از صفحه روزگار محو می کرد همه این موارد انگیزه لازم برای یک رویارویی سرنوشت ساز و محتوم را برای هردو طرف محیا می سازد.اما برای این نبرد سرنوشت ساز دلایل دیگری هم وجود داشت که فقط تسریع کننده بودند.
شاه اسماعیل در تلاشی ناکام از رقبای سلطان سلیم پس از مرگ سلطان بایزید حمایت و پشتیبانی کرد.در مقابل سلطان سلیم اندکی پیش از شروع جنگ دست به قتل عام شیعیان در قلمرو عثمانی زدو کسانی هم که کشته نشدند داغ زده شدند و به متصرفات اروپایی تبعید شدند.
سلطان سلیم با سپاهی که تعداد آنرا در حدود صد هزار نفر نوشته اند به سمت ایران حرکت کرد تا اینکه در اول رجب سال 920 (اوت 1514) به دشت چالدران در شمال غربی خوی رسید و در آنحا اردو زد . تعداد نفرات ایران را در این جنگ حدود چهل هزار نفر نوشته اند.پیش از نبرد شاه اسماعیل و فرماندهان سپاه برای تعیین استراتژی نبرد تشکیل جلسه دادند.نور علی خلیفه و محمد خان استاجلو به دلیل آشنایی قبلی که از روشهای جنگی عثمانیان و قدرت ویرانگر توپخانه داشتند پیشنهاد کردند که قبل از انکه دشمن موفق به تکمیل آرایش دفاعی خود گردد حمله را از پشت به آنها آغاز کنند.این نظر کاملاً منطقی با مخالفت شاه اسماعیل و دورمیش خان استاجلو مواجه شد که البته نتیجه آن شکستی سخت و تلخ بود .
شاه اسماعیل به عثمانیان فرصت داد تا آرایش دفاعی خود را کامل کنند.دوازده هزار ینی چری مسلح به شمخال در پشت زنجیره ای از توپها قرار گرفتند مانعی که به صورت سدی تفوذ ناپذیر در مقابل سپاه ایران که بیشتر سواره نظام بودند قرار گرفت.با شروع جنگ جناح راست سپاه ایران جناح چپ عثمانیان را در هم کوبید و فرمانده آنها حسن پاشا نیز کشته شد.صلابت نخستین یورش سپاه ایران به حدی بود که سلطان سلیم لحظاتی پس از شروع در گیری به گمان اینکه کارش با شکستی برق آسا به اتمام رسیده در پی گریز از معرکه بود . اما با شروع به کار کردن توپهای باقی مانده نتیجه جنگ به سرعت به نفع او تغییر کرد.استفاده از توپخانه برای ایرانیان مصیبت بار بود.بسیاری از سپاهیان ایران و بسیاری از فرماندهان و صاحبان مناصب در معرکه کشته شدند و خود شاه اسماعیل نیز با فداکاری چند قزلباش جان سالم از معرکه به در برد.سلطان سلیم پس از در هم شکستن سپاه صفوی به دلیل ترس از وجود تله به تعقیب سپاه ایران نپرداخت و تنها چند روز بعد به تبریز وارد شد.
نخستین نتیجه نظامی جنگ از دست رفتن ناحیه دیار بکر و بخشهایی از کردستان بود.سلطان سلیمان شهر تبریز را نیز تصرف کرد اما به دلیل کمبود آذوقه مجبور به بازگشت شد و حکومت نو پای صفویه از نابودی حتمی نجات یافت. اما ضربه روحی ناشی از این شکست برای شاه اسماعیل خرد کننده بود به طوریکه پس از آن هیچگاه در هیچ جنگی مستقیما فرماندهی را به عهده نگرفت و در بسیار از موارد حتی از کارهای روزمره سلطنت نیز کناره می گرفت.تا پیش از این شاه اسماعیل هیچگاه در هیچ جنگی شکست نخورده بود و خود را شکست نا پذیر می دانست.این شکست در روحیه قزلباشان نیز به شدت اثر کرد و عقیده شکست ناپذیری شاه اسماعیل را در ذهن اکثر آنان از میان برد. از این پس دیگر اطاعت قزلباشان از شاه بیشتر به عنوان اطاعت از شاهی مقتدر بود تا مرشد کامل.تأثیر این تغییر روحیه را می توان به خوبی در رفتار امرای قزلباش در زمان شاه طهماسب اول مشاهده نمود.
عدم استفاده از سلاح آتشین به خصوص توپ در این جنگ بر خلاف نظر بسیاری از مورخین و به شهادت متون تاریخی ناشی از عدم آشنایی ایرانیان با اینگونه سلاحها نبود بلکه علت این بود که شاه اسماعیل و اکثر پیروانش استفاده از آین گونه سلاح را دور از مروت و مردانگی می دانستند.بر اساس سفرنامه های اروپاییان و به خصوص ونیزیانی که پیش از شاه اسماعیل ا زایران دیدن کرده بودند ایرانیان حتی از زمان سلطه آق قویونلو ها با این نوع اسلحه آشنایی داشته اند.
شیخ صفیالدین اردبیلی (۶۵۰-۷۳۵ هجری) نیای بزرگ دودمان صفویان از بومیان ایرانی و هشتمین نسل از تبار فیروزشاه زرینکلاه بود. فیروزشاه نیز از بومیان ایرانی و کردتبار بود.[۱] که در منطقه مغان نشیمن گرفته بود. زبان مادری شیخ صفیالدین زبان آذری (گویشی از تاتی) بود[۱] [۲] و اشعاری به این زبان ایرانی در کتاب صفوةالصفا و سلسلةالنسب سرودهاست.[۳]
دودمان صفوی نام خویش را از وی گرفته بودند.او پایهگذار خانقاه صفوی در اردبیل بود که با گذشت زمان پیروان بسیاری را به دست آورد.
فهرست مندرجات |
او که پیرو مذهب سنی [۴] بود در اردبیل زاده شد و در زمان خویش مورد احترام مردم بود و مردم آن سامان او را به عنوان پیر و مرشد پذیرا بودند.از او دیوانی به زبان آذری در دست است. آذری یکی از زبانهای ایرانی و زبان بومی آذربایجان بودهاست. شیخ صفی همزمان با الجایتو ایلخان مغول میزیست.
شیخ صفی خود پیشتر پیرو شیخ زاهد گیلانی بود و دختر او فاطمه خاتون را نیز به زنی گرفته بود. زهد و سادهزیستی او با وجود داراییش در آن زمان نامور بود. شیوه زندگی و کاریزمای او و ناماوری خانقاهش به زودی برای او و فرزندانش پیروانی را از شام و ترکیه و بخشهای دیگر ایران فراهم ساخت. پس از او پسرش شیخ صدرالدین موسی جای پدر را گرفت.
|
سلف: |
؟ تا ۷۳۵ ه.ق |
جانشین: |
بر پایه گزارشهای تاریخی وی در آغاز تنها ۷ هکتار زمین داشت، ولی هنگام مرگ مالک بزرگی بود که بیست دهکده داشت.
فرش بسیار معروفی به نام قالی اردبیل که در محل مقبرهٔ وی موجود بوده هم اکنون جزو مشهورترین قالیهای موجود در جهان است که در موزهٔ ویکتوریا و آلبرت نگهداری میشود.
عمارت کلاه فرنگی یا چهل ستون قزوین [۱] یا بنای عالی قاپوی قزوین ،محل استقرار دولت در زمان شاه تهماسب [۲] و شاه اسماعیل دوم صفوی
شاه تهماسب یکم فرزند ارشد شاه اسماعیل یکم و دومین پادشاه از سلسله صفویه بود.
او پس از مرگ پدر با آشوب داخلی و حمله ازبکان و عثمانیان مواجه شد که با حسن تدبیر و شجاعت از پس این مشکلات به خوبی بر آمد و دورهای طولانی از صلح و ثبات را برای ایران به ارمغان آورد.وی فردی به شدت متعصب و معتقد به مذهب شیعه دوازده امامی بود.
فهرست مندرجات |
پس از مرگ شاه اسماعیل یکم صفوی شاه تهماسب اول در سال ۹۲۹ ه.ق (۱۵۲۳ م) در سن ۱۰ سالگی به سلطنت رسید.روشن است که به علت کم بودن سن سال شاه جدید فرصتی برای کسب قدرت برای امرای قدرت طلب قزلباش فراهم شد.۱۰ سال اول سلطنت شاه طهماسب در واقع عرصه رقابت امرا قزلباش برای کسب قدرت بود.شاه جوان به علت شجاعت و تدبیر ، کم کم توانست خود را به عنوان شاهی مقتدر برای ایران مطرح کند و زمام قدرت را در دست گیرد.شاه تهماسب در دوره بلند حکومت خود توانست با وجود کمبود منابع به خوبی تهدیدات مکرر ازبکان و سپس عثمانیان را دفع کند و سپس دورهای از صلح و ثبات را برای کشور به ارمغان آورد.دورهای که تا از مرگ وی در سال ۹۸۴ و به سلطنت رسیدن فرزند تند خوی خود شاه اسماعیل دوم ادامه داشت.
تصوير شاه تهماسب بر ديواره داخلي کاخ چهلستون
شاه تهماسب صفوی پادشاهی صاحب کمال و شیفته هنر بود و در هنر خوشنویسی و نقاشی دست داشت. در نقاشی شاگرد استاد سلطان محمد مصور بوده است. هرچند قاضی احمد منشی در کتاب گلستان هنر از هنر تصویرسازی شاه تهماسب مفصل یاد کرده اما اثر چندان ممتازی از او دیده نشده است و تنها تصویر رقم دار بجا مانده از او مجلس بزمی است که در موزه توپ قاپو سرای ترکیه زینت بخش مرقع بهرام میرزا می باشد و رقم یا امضای آن چنین است <صوره تهماسب الحسینی> در زیر تصویر و بیرون از جدول کشی شاه تهماسب به خط خود نوشته < جهت برادر عزیزم بهرام میرزا ساخته شد. تم > [۳]
ایران در زمان صفویان
پس از به سلطنت رسیدن تهماسب ، کپک سلطان استاجلو امیر قبیله استاجلو که در تبریز(پایتخت) حاضر بود به وکالت (صدارت) شاه منصوب شد.در همین زمان دیو سلطان روملو که در بلخ حکومت میکرد وصیت نامهای را از شاه اسماعیل در دست داشت که طبق آن شاه اسماعیل وی را به عنوان نایب السلطنه منصوب کرده بود.وی لقب اتابیک یا اتابک را پس از مدتها دوباره زنده کرد و خود را اتابیک شاه تهماسب نامید.دیو سلطان روملو از بلخ به سمت تبریز حرکت کرد اما زمانی که به تبریز رسید کپک سلطان خود را وکیل نامیده بود و پایتخت تحت قدرت استاجلوها بود. به این سبب به بهانه دفع تهاجم ازبکان از تبریز به خراسان بازگشت و امرای قزلباش خراسان و عراق عجم را به همراهی خود برای دفع تهاجم ازبکان فراخواند.از امرا نامدار بسیاری به یاری او شتافتند از جمله جوهه سلطان تکلو حاکم اصفهان ، قراجه سلطان تکلو و علی سلطان حاکم شیراز.وی با بذل و بخشش و احسان امرا را به وکالت خود راضی نمود.در این زمان خبر رسید که ازبکان خراسان را ترک کردهاند.کپک سطان از فرصت استفاده کرده و با لشکریان زیادی که از اطراف بر گزد او جمع شده بودند به سمت تبریز حرکت کرد.
پس از رسیدن دیوسلطان و سپاهیان به نزدیکی تبریز ، دیو سلطان ، کپک سلطان را به قبول وکالت خود فراخواند و کپک سلطان هم برای جلوگیری از جنگ با وی از تبریز خارج شده و به استقبال وی رفت.سپس هردو به نزد شاه تهماسب رفته و دیو سلطان حکم وکالت را از شاه دریافت کرد.
دیو سلطان سپس برای تضعیف استاجلوها و کپک سلطان آنها را برای جنگ به سرحدات گرجستان فرستاد و خود و چوها سلطان در غیاب آنها تیولات (الکا) انها را میان دیگر قبایل تقسیم کردند. این امر موجب بازگشت کپک سلطان و نخستین جنگ داخلی قزلباشان شد. در نخستین جنگ استاجلوها شکست خورده و به گیلان گریختند مدتی بعد باز هم به یاری حاکم رشت برای جنگ بازگشتند ولی اینبار نیز به سختی شکست خوردند. در بار سوم سال بعد مجدداً کپک سلطان تدارک سپاه نموده بازگشت.اینبار استاجلوها به شدت مقاومت کردند و اگر کپک سلطان در میان جنگ کشته نمیشد قدرت مجدداً به وی بازمی گشت. مدتی بعد دیو سلطان نیز به تحریک جوهه سلطان به حکم شاه طهماسب جوان که حدود ۱۵ سال داشت کشته شد. جوهه سطان به شاه اینطور الغا کرده بود که دیو سلطان موجب تفرقه در میان قزلباشان است.پس از این واقعه جوهه سلطان به منصب نایب السلطنگی رسید.
در مدتی که میان امرا قزلباش جنگ قدرت جریان داشت تا به قدرت رسیدن جوها سلطان ، ازبکان به سرکردگی عبید خان ،چهار بار برای تصرف خراسان و به ویژه هرات به ایران حمله کردند.بار اول با حمله متقابل شاملوها شکست خورده بازگشتند. بار دوم با وجود تصرف برخی از قلعههای خراسان با ایستادگی شاملوها ،تصرف هرات برای ازبکان میسر نشده و بازگشتند. بار سوم شاه تهماسب شخصا و با وجود جوانی (حدود ۱۶ سال سن) تدارک سپاه دیده به سمت خراسان حرکت کرد.میان دو سپاه در خسروجرد جام نبردی سخت رخ داد. این نبرد در عاشورای سال ۹۳۵ رخداد.در ابتدای نبرد جناح راست سپاه ایران(شامل تکلوها و شاملوها) به فرماندهی جوهه سلطان در هم شکست اندکی بعد جناح چپ نیز از هم پاشیده و متفرق شد اما قلب سپاه به فرماندهی شاه تهماسب جوان شامل سه هزار نفر از جوانا شاملو و ذوالقدر همچنان بر جای مانده و مقاومت میکرد. ازبکان به تعقیب پراکنده شدگان سپاه ایران در دشت پراکنده شدند و در میان گرد و خاک و هیاهو شاه طهماسب خود را روبروی قلب سپاه ازبکان به فرماندهی عبید خان دید.وی با شجاعت به سربازان دستور حمله داد و خود نیز با آنان به قلب سپاه ازبکان هجوم برد.در این حمله غافلگیرانه و برق آسا قلب سپاه ازبکان از هم پاشد و عبید و خان و فرماندهان ازبک راه فرار پیش گرفتند. به این صورت با شجاعت و تهور شخص شاه طهماسب یک شکست مسلم به یک پیروزی تبدیل شد.
در حمله چهارم ازبکان به خراسان محاصرهٔ قلعه هرات مدت زیادی به درازا کشید و درخواستهای حسین خان شاملو برای کمک از طرف جوهه سلطان بی جواب ماند.کار بر محسوران بسیار سخت شد. حسین خان شاملو مجبور به تسلیم شهر شده خود ، سپاهیان داخل قلعه و شیعیان قلعه را ترک کرده و آنرا به ازبکان تسلیم نمودند.حسین خان از هرات به سیستان رفته و سپس در نزدیکی اصفهان به اردو شاه تهماسب وارد شد. شاه از وی به گرمی پذیرایی کرد.جوهه سلطان که از قدرات گرفتن وی میترسید اندیشه قتل وی را در سر میپروراند. حسین خان از قصد وی آگاه شد و شاملوها به خیمه وی در اردو شاهی حمله کرده وی را کشتند. تکلوها برای تلافی به اردوی شاهی حجوم آورده قصد ربودن شاه را داشتند اما این کار خشم شاه را برنگیخت و دستور قتل عام آنها را صادر کرد.سپاه شاهی بر آنان حمله کرده و بسیاری را کشتند.سران تکلوها به بغداد گریختند.حاکم بغداد که تکلو بود سر انها را برای اثبات اطاعت برای شاه فرستاد.پس از این کشتار دیگر تکلوها نتوانستند نقش مهمی در حکومت صفوی به عهده بگیرند. پس از کشته شدن جوهه سلطان حسین خان شاملو به صدارت رسید .الامه سلطان تکلو امیرالامرای آذربایجان از ترس اقدام حسین خان به عثمانی گریخت و مدتی بعد محرک سلطان سلیمان در خمله به ایران شد.
ازبکان به سرکردگی عبید خان دو بار دیگر به خراسان حمله کردند اما هردو بار به دلیل مقابله سپاه ایران مجبور به بازگشت شدند تا اینکه عبید خان شاه خونریز ازبک به مرگ طبیعی مرد و خراسانیان چند صباحی از نحب و غارت خونخواران ازبک ایمن شدند.
پس از عبید خان مرز خراسان تا ۱۱ سال در آرامش به سر میبرد تا اینکه بار دیگر یکی از امرای ازبک به هرات حمله کرد و ناکام ماند از آن پس دیگر تا زمان مرگ شاه اسماعیل دوم ازبکان خیال فتح خراسان را از سر به در کردند.
|
رفتم چو به سلطانیه آن طرفه چمن |
|
دیدم دو هزار مرده بی گور و کفن |
|
گفتم که بکشت این همه عثمانی را |
|
باد سحر از میانه برخاست که من |
سلطان سلیمان سپس پیکی به بغداد فرستاد و حاکم تکلوی بغداد ، محمد خان شرف الدین اغلی فرستاد و وی را به اطاعت فرا خواند. محمد خان راضی به تسلیم شهر نبود اما بیشتر امرای تکلوی بغداد نظر دیگری داشتند. وی به ناچار به همراه نزدیکان و برخی قزلباشان شاهی سیون (شاهدوست) شهر را ترک کرده به شیراز رفت. به این صورت بغداد بار دیگر به دست عثمانیان افتاد. پس از خروج سلطان سلیمان از سلطانیه شاه طهماسب برای بازپس گیری مجدد تبریز به آن شهر لشکر کشید. الامه و دیگر امرای خیانتکار از تبریز به سمت قلعه وان گریختند و قلعه تسلیم سپاه ایران شد.شاه به دنبال آنها حرکت کرد و قلعه وان را محاصره نمود.در هنگام محاصره مجدداً خبر حرکت قشون عثمانی از بغداد به سمت ایران به شاه طهماسب رسید.شاه به ناچار دست از محاصره کشید و به سمت تبریز بازگشت.میان پیش قراولان سپاه ایران و قراولان عثمانی در نزدیکی درجزین نبردی رخ داد که به شکست عثمانیان انجامید.در پی این شکست، سلطان سلیمان با بدنه اصلی قشون به خاک عثمانی عقب نشست و شاه طهماسب مجدداً قلعه وان را محاصره نمود.سلطان سلیمان والی دیار بکر را مامور یاری رساندن به قلعه وان نمود. شاه طهماسب به سرعت برای رویارویی با آنها حرکت کرد و با سپاهیان کمی که توانسته بودند با سرعت و همپای وی حرکت کنند با آنها روبرو شد و نیروهای کمکی را در هم شکست.شکست خوردگان به قلعه ارجیس گریخته و در آنجا متحصن شدند.سلطان سلیمان در تلاشی دیگر سنان پاشا را با نیروی کمکی به سمت ارجیس گسیل کرد. نیروهای سنان پاشا در راه به قزلباشان به فرماندهی بوداق خان قاجار برخورده و باز هم از ایرانیان شکست خوردند و سنان پاشا نیز کشته شد. تلاش دیگر سلطان سلیمان برای ارسال نیرو به فرماندهی ابراهیم پاشا نیز با شکست مواجه شد و فرماندهان قلعه را واگذاشته همراه ابراهیم پاشا به خاک عثمانی گریختند. به این صورت دو حمله پیاپی عثمانیان به خیال خام تصرف ایران با تصرف قلعه ارجیس توسط قوای قزلباش به پایان رسیده و به شکست انجامید.
القاص میرزا در استانبول به سلطان سلیمان پناهنده شد و وی را تحریک به لشکر کشی به ایران نمود.در سال ۹۵۵ هجری قمری به سپاه بسیار بزرگ برای حمله به ایران تدارک دیده و از استانبول به سمت ایران حرکت کرد.
شاه طهماسب از تبریز که دران زمان پایتخت ایران بود به سمت بیرون شهر حرکت کرده و در محلی به نام شنب غازان اردو زد تا سپاهیان از نواحی مختلف به وی ملحق شوند.امرا گروه گروه با سپاهیان خود به اردو میرسیدند و اسماعیل میرزا نیز با سپاه شیروان به شاه ملحق شد.
شاه برای جلوگیری از پیشروی سپاه عثمانی سیاست نابودی منابع را پیش گرفت و گروههایی از سپاهیان را به نواحی مرزی آذربایجان فرستاد تا همه مناطقی که در اطراف مسیر عبور سپاه عثمانی است را از آذوقه ، غلات و آب خالی کنند.آنها هر چاه ، چشمه و قناتی را که در راه یافتند کور کردند. این سیاست بارها در زمان شاه طهماسب و شاه عباس با موفقیت به اجرا در آمد و همواره سپاه محاجم عثمانی در اثر کمبود منابع مجبور به بازگشت شد. شاه طهماسب همواره از نظر منابع نظامی (نفرات و ادوات) که در اختیار داشت نسبت به عثمانیان در موضع ضعیفتر بود و همواره با استفاده از این سیاست دفاعی عثمانیان را از ایران میراند.
سلطان سلیمان با رسیدن به سرحد گروهی را به فرماندهی الامه تکلو (قزلباش خیانتکاری که در آشوبهای ابتدای حکومت شاه تهماسب به عثمانی رفته بود و در گذشته شرح آن گذشت)به وان فرستاد و گروهی را نیز به فرماندهی القاص میرزا به مرند.در مرند القاص میرزا با گروه کوچکی از قزلباشان روبرو شدند و آنها را شکست داد اما به شهر داخل نشدند زیرا گمان کردند گروه بزرگتری ممکن است در کمین آنها باشند.آنها بازگشته به سلطان سلیمان ملحق شدند. سلطان سلیمان بدون مانع به تبریز رسید و شهر را تصرف کرد.شمار نیرویی که شاه طهماسب توانسته بود گرد آوری کند بسیار کمتر از سپاه عثمانی بود بنا بر این شاه از رویارویی مستقیم با سلطان سلیمان پرهیز میکرد. اقامت سلطان سلیمان در شهر تنها چند روز به طول انجامید زیرا کمبود آذوقه آنها را به شدت تحت فشار قرار داده بود و تهیه آذوقه از اطراف نیز غیر ممکن بود.بسیاری از اسبهای عثمانیان در تبریز از گرسنگی مردند و چارهای جز بازگشت برای آنها نماند. در هنگام بازگشت بسیاری از سپاهیان آنها نیز طعمه تیغ آبدار تبریزیان شدند. سپاه عثمانی در راه بازگشت نیز پیاپی گرفتار شبیخون و حملات پراکنده قزلباشان میشد.سلطان سلیمان به سمت قلعه وان عقب نشست و ساکنین قلعه با دیدن سپاه بی شمار عثمانی که هر ساعت به شمار آنها افزوده میشد، قلعه را تسلیم کردند.سلطان سلیمان برای در امان ماندن از حملات پیاپی سپاه ایران در مسیر بازگشت گروهی از سپاه عثمانی را به فرماندهی القاص میرزا روانه مرکز ایران کرد و خود راه بازگشت را پیش گرفت.القاص میرزا از نبود نیرو در مرکز کشور استفاده کرده و خود را به همدان و سپس به قم رساندقم و کاشان تسلیم وی شدند وری نیز توسط نیروهای وی غارت شد.وی سپس به سمت اصفهان حرکت کرد و این شهر را محاصره نمود.شاه طهماسب ، بهرام میرزا و ابراهیم خان ذوالقدر حاکم شیراز را مامور دفع وی کرد و خود به قزوین بازگشت.القاص میرزا با اطلاع از آمدن نیروهای بهرام میرزا و ابراهیم خان ، محاصره اصفهان را رها کرده و به سمت ایزدخواست رفت.وی مردم این شهر را قتل عام کرد و سپس راه بهبهان ، شوشتر و دزفول را پیش گرفت و از دزفول را گروه کمی که با وی مانده بودند به بغداد گریخت.
بزرگان عثمانی که وی را مایه دردسر میدانستند سلطان سلیمان را تشویق به نابودی وی کردند.سلطان سلیمان سپاهی را برای دستگیری وی فرستاد اما القاص میرزا موفق به فرار شد و به مریوان گریخت و در آنجا توسط نیروهای شاه ایران دستگیر شد. شاه طهماسب وی و فرزندانش را به قلعه قهقهه فرستاد و القاص میرزا تا زمان مرگ در آنجا ماند. به این ترتیب سومین حمله عثمانیان برای اشغال ایران ناکام ماند.
تا پنج سال پس از اتمام فتنه القاص میرزا غیر از درگیریهای محلی بین امرای نواحی مرزی ،در مرز بین ایران و عثمانی صلح برقرار بود.این بار هجوم عثمانیان به تحریک اسکندر پاشا بود.اسکندر پاشا در ابتدا حاکم وان بود.در مدتی حکومت وان وی هر از چند گاهی نواحی مرزی ایران را مورد تاخت و تاز قرار میداد و امرای مرزی ایران به علت اینکه دولت ایران در حال انجام مقدمات صلح بود و آمادگی یک نبرد کامل را نداشتند در پی پاسخ به وی بر نمیآمدند.اسکندر پاشا به دلیل این اقدامات مورد تشویق سلطان عثمانی قرار گرفته و به مقام بیگلربیگی ارزروم منصوب شد.عدم پاسخگویی امرای مرزی به وی باعث جسارت زیاد اسکندر پاشا شده بود و وی سلطان سلیمان را تشویق به حمله به ایران کرد.سلطان سلیمان در نامهای که به شاه طهماسب فرستاد وی را تهدید به جنگ کرد و خود در خاک عثمانی شروع به تدارک سپاه نمود.
در پی این اقدام شاه تهماسب به امرای نواحی مرزی دستور داد مرز ایران و عثمانی در مسیر احتمالی عبور سپاهیان عثمانی از آذوقه خالی شود.در پی این فرمان تفلیس ، وان ، ماسیس و عادلجور و اطراف آن کاملاً از آذوقه خالی شد.شاه طهماسب سپاه ایران را آماده حرکت کرد و گروهی را به فرماندهی اسماعیل میرزا یا همان شاه اسماعیل دوم به عنوان پیشرو به جنگ با اسکندر پاشا فرستاد.اسکندر پاشا پس از مواجهه با وی شکست را پذیرا شده و به قلعه عقب نشست.
سلطان سلیمان به علت کمبود آذوقه در راه مجبور به اردو زدن در حلب شد.پس از گذشتن فصل سرما به سمت نخجوان حرکت کرد.سپاه عثمانی در مسیر حرکت به طور مداوم مورد شبیخون نیروهای ایران قرار میگرفت تا به نخجوان رسید.سلطان سلیمان پس از اقامت کوتاهی در نخجوان به علت نبود ذوقه مجدداً به سمت خاک عثمانی حرکت کرد و این دقیقا زمانی بود که سپاه ایران به فرماندهی شاه طهماسب برای نبرد به اردوی وی نزدیک میشد.در هنگام یکی از درگیریهایی که میان قراولان عثمانی و ایران درگرفت سنان بیک که یکی از درباریان نزدیک به سلطان سلیمان بود به اسارت در آمد.عثمانیان که در اثر کمبود آذوقه در تنگنا قرار گرفته بودند آزادی سنان بیک را بهانهای برای صلح قرار داده و به خاک خود عقب نشستند.مذاکرات صلح بین دو طرف به نتیجه رسید و قرار داد صلحی بین ایران و عثمانی منعقد شد که تا مرگ شاه اسماعیل دوم برقرار ماند.
یک سرباز قزلباش با پرچم شیر و خورشید ایران
قِزِلباش ایلات ترک آناتولی که از پیروان طریقت صفوی بودند و شاه اسماعیل صفوی به یاری آنها سلسله صفوی را بعد از براندازی سلسله آق قویونلوها بنیان گذاری کرد. لغت قزلباش از دو حرف آذربایجانی قزل به معنی طلائی و سرخ و باش به معنی سر تشکیل یافته است وجه تسمیه آن مربوط میشود به کلاه سرخی بود که پیروان این طریقت به سر داشتند و توسط پدر شاه اسماعیل اول برای صوفیان مرید ،ابداع شده بود. زبان اصلی قزلباش ترکی آذربایجانی بود. اتحادیه (اویماق) اصلی قزلباش متشکل از هفت ایل بود به نامهای:
بعداً دو ایل از افغانستان نیز به این اتحادیه پیوستند. جامعه قزلباشها به عنوان یکی از طریقتهای علوی در شرق آناتولی، هنوز وجود دارند. شاه اسماعیل و اشعار او یکی از منابع دینی آنها به شمار میرود. نیروهای نظامی قزلباشها در درجه اول خود را متعهد به اطاعات از سران قبیله و خاندان (اویماق) خود می دانستند و حقوق و مواجب خود را نیز از این سران ایل دریافت می کردند.شاه عباس اول با تشکیل نیروهای شاهسون که تنها از شاه حقوق می گرفتند و تحت فرمان مستقیم گماشتگان شاه بودند در کنار تشکیل سپاه "غلامان خاصه شریفه" سعی در افزایش قدرت شاه در مقابل خود سری های برخی امرای قزلباش داشت. شاملوها و استاجلوها در زمان حکومت خاندان صفوی قدرتمند ترین خاندان های قزلباش بودند.مهمترین افراد نزدیک به شاه اسماعیل (اهل اختصاص) در ابتدای به قدرت رسیدن وی از شاملو ها بودند و تا زمان شاه عباس اول شاملو ها قوی ترین و با نفوذ ترین قبایل قزلباش بودند.تکلو ها پس از واقعه رویارویی با شاه طهماسب اول و مطرود شدن آنها دیگر قدرت چندانی در میان قبایل قزلباش نداشتند و نفوذ خود را از دست دادند.افشارها و قاجارها ابتدا دارای قدرت و نفوذ کمی در ساختار قدرت بودند اما با زوال قدرت صفویان نوانستند هریک برای مدتی خود را به عنوان قدرت اول کشور مطرح نمایند. امرای قزلباش عموماً به عنوان امرای نظامی و حاکم ولایات تعیین می شدند اما معمولاً امور دیوانی و وزارت در حیطه کاری آنها قرار نداشت.
در زمان شاه عباس کبیر از ادغام تعدادی از قزلباشها ایل شاهسون ایجاد شد.
کریمخان زند
کریمخان زَند (۱۱۹۳ – ۱۱۶۳ ه.ق) (حکمرانی: ۱۱۷۹ - ۱۱۹۳ ه.ق) که خود را وکیل الرعایا (President) میخواند و نه پادشاه، یک ایلیاتی بانفوذ لر بود که به فرمانروایی ایران رسید و بنیانگذار پادشاهی زندیان شد.
کریمخان توانست پس از فروپاشی حکومت نادرشاه افشار، تمام بخشهای مرکزی، شمالی، غربی و جنوبی ایران را تحت حکومت خود درآورد. همچنین برادر وی، صادق خان، نیز موفق شد در سال ۱۱۸۹ ه.ق. بصره را از امپراتوری عثمانی جدا کرده به ایران پیوست نماید و از این طریق، نفوذ ایران را بر سراسر اروندرود، بحرین و جزایر جنوبی خلیج فارس مسلم گرداند.
فهرست مندرجات |
او را نیکوترین فرمانروا پس از حمله عربها به ایران دانستهاند. کریمخان از ایل لک زند همدان بود. پدرش «ایناق خان» نام داشت و رئیس ایل بود. کریم خان در آغاز یکی از سربازان سپاه نادرشاه افشار بود که پس از مرگ نادر به ایلش پیوست. کم کم با سود بردن از جو به هم ریخته پس از مرگ نادر کریمخان نیرویی به هم زد و پس از چندی با دو خان بختیاری به نامهای ابوالفتح خان و علیمردان خان ائتلافی فراهم ساخت و کسی را که از سوی مادری از خاندان صفوی میدانستند، به نام ابوتراب میرزا را به شاهی برگزیدند. در این اتحاد علیمردان خان نایبالسلطنه بود و ابوالفتح خان حاکم اصفهان و کریمخان نیز سردسته سپاه بود. اما چندی که گذشت علیمردان خان، ابوالفتحخان را کشت و بر دیگر همراهش کریمخان هم شورید ولی سرانجام پیروزی با کریمخان بود. چندی هم با محمد حسن خان قاجار دیگر مدعی پادشاهی ایران درگیر بود که سرانجام سربازانش محمد حسن خان را در حالی که رو به گریز بود کشتند. او بازمانده افغانهای شورشی را نیز یا تار و مار کرد و یا آرام نمود. سر انجام با لقب وکیل الرعایا (نماینده مردم) در ۱۷۵۰[۱] به فرمانروایی بخش بزرگی از ایران به جز خراسان رسید که آن را به احترام نادرشاه در دست نوه او شاهرخشاه باقی گذاشت.
کریمخان لکی بیسواد اما هوشمند و با تدبیر بود و به آرامش و رفاه مردم اهمیت میداد و به دانشمندان ارج میگذاشت. وی کارخانههای چینیسازی و شیشهگری در ایران احداث کرد. صنایع و بازرگانی در دوره وی رونق فراوان یافت. با این وجود غربیان وی را «پادشاهی بزرگ» نمیدانستند چرا که در دورهٔ زمامداری او بهایشان امتیازی داده نشد؛ البته او خود نیز چنین ادعایی نداشت و خود را وکیل الرعایا میخواند. کریمخان با توجه به پیشهاش که سرپرستی ایل بود از نزدیک با مشکلات مردم آشنا بود و سپس سپاهیگری آن هم در ارتش نادری، که درگیر جنگ های پیاپی بود به او نشان داد که بار جنگ های پیاپی به دوش خراج مردم است؛ پس، بیش تر آرامش و درگیر نکردن کشور در درگیریها را میپسندید تا مبادا آشوب و یا جنگی به کشور و مردم آسیب برساند.[۲]
تنها جنگ دوران فرمانروایی کریمخان، جنگ بصره و ستاندن این شهر از عثمانیان بود. او در این جنگ به دلیل بدرفتاریها و اخاذی از بازرگانان ایرانی توسط حاکم بصره درگیر شد. در زمان او بندر بوشهر مرکز تجارت و داد و ستد شد. کریم خان از انگلیسیها دل خوشی نداشت و همیشه میگفت که انگلیسیها میخواهند ایران را مانند هند کنند؛ بنابراین با دیگر کشورهای اروپایی نظیر فرانسه و هلند به امور بازرگانی میپرداخت.
در زمان کریمخان چند آشوب کوچک از جمله طغیان میرمهنا دزددریایی معروف خلیج فارس و شورش حسینقلی خان جهانسوز رخ داد اما در کل در زمان او مردم ایران روی آرامش دیدند.
کریمخان زند شهر شیراز را پایتخت خود ساخت و بناهای بسیار زیبایی از خود در این شهر به یادگار گذاشت که از آن جمله میتوان به حمام وکیل، بازار وکیل، ارگ کریمخان و مسجد وکیل اشاره کرد.
کریمخان در ۱۱۹۳ هجری قمری (۱۷۹۹ میلادی) درگذشت. فرزندان او هفت تن، چهار پسر و سه دختر بودند. پس از مرگش بزرگترین پسرش ابوالفتحخان به فرمانروایی رسید. نوادگان کریمخان بیشتر در شهرهای کرمانشاه، ملایر و شاه آباد سنندج زندگی میکنند.[نیازمند منبع]
مير داماد:
مير محمدباقر داماد، معرف به ميرداماد از حكمای طراز اول اسلامی است. فلسفه به وسيله او رنگ و بوی ديگری میگيرد. وی علاوه بر اينكه فيلسوف بود، فقيه و رياضيدان و اديب و رجالی و روي همرفته مردی جامع بود، او خود را معلم ثالث میخواند.
وي حوزه درس باشكوه و گرم و پر بركتی تشكيل داد. درست معلوم نيست كه ميرداماد تحصيلات فلسفی خويش را چگونه و نزد چه كسانی انجام داده است. اساتيد او را كه شمردهاند، عبارتند از شيخ عبدالعالی كركی، سيد نورالدين عاملی، تاجالدين حسين صاعد طوسی، و فخرالدين استرآبادی سماكی. از اين ميان تنها استر آبادي است كه اهلمعقول بوده است و سه نفر اول استاد منقول مير بودهاند.
ملا صدرا:
محمدبن ابراهيم قوام شيرازی معروف به صدرا و صدرالمتألهين . حكيم الهی و فيلسوف ربانی بینظير كه حكمت الهی را وارد مرحله جديدی كرد .
او صدرا است در آنچه علم اعلی يا علم كلی يا فلسفه اولی يا حكمت الهی خوانده میشود ، و تنها همين بخش است كه به حقيقت ، فلسفه است و فلسفه حقيقی خوانده میشود؛ زيرا ساير بخشها اعم از رياضی و طبيعی در قلمرو علوم است.
او تمام فلاسفه پيشين را تحتالشعاع قرار داد؛ اصول و مبانی اوليه اين فن را تغيير داد و آن را بر اصولی خلل ناپذير استوار كرد .
فلسفه صدرا از يك نظر به منزله چهار راهی است كه در آن چهار جريان يعنی حكمت مشايي ارسطويي و سينايي، حكمت اشراقی سهروردی، عرفان نظری محيیالدينی ، و معانی و مفاهيم كلامی با يكديگر تلاقی كرده و مانند چهار نهر سر به هم برآوردهاند و رودخانهای خروشان به وجود آوردهاند . از نظر ديگر به منزل صورتی است كه بر چهار عنصر مختلف پس از يك سلسله فعل و
انفعال ها اضافه شود و به آنها ماهيت و واقعيت نوين بخشد ، كه با ماهيت هر يك از مواد آن صورت متغاير است .
فلسفه صدرا يك نوع جهش است كه پس از يك سلسله حركتهای مداوم و تدريجی در معارف عقلی اسلامی رخ داده است . فلسفه صدرا از نوع سهل ممتنع است، به ظاهر بسيار ساده است و عبارتش اديبانه و منشيانه است اما يك فردِ بسيار مستعد سالها بايد كار كند تا به مرحله اول برسد؛ يعنی بفهمد كه آنرا نمیفهمد ، تا بار ديگر با ديد ديگری وارد شود! بسی افراد سالها عهدهدار تدريس فلسفه صدرا بودهاند در حالی كه به عمق آن نفوذ نكردهاند. از اينرو توصيف و تحليل كار صدرا كار هر فلسفه خواندهای نيست .
صدرا شاگرد شيخ بهايي و ميرداماد بوده است در شرحی كه بر اصول كافی نوشته است.از شيخ بهايی به عنوان استاد علوم نقلی و از ميرداماد به عنوان استاد علوم عقلی ياد میكند . كتابهای صدرا معروفتر از آن است كه در اينجا ما بخواهيم معرفی كنيم . وی در سال 1050 ضمن هفتمين سفر حج كه پياده میرفت، در بصره درگذشت.
میر برهانالدین محمدباقر استرآبادی معروف به میرداماد، معلم ثالث و متخلص به اشراق، فیلسوف، متکلم و فقیه برجسته دوره صفویه و از ارکان مکتب فلسفی اصفهان است. مهمترین شاگرد او ملاصدرا بودهاست.
میرداماد فرزند میر شمسالدین محمد استرآبادی مشهور به داماد و از سادات حسینی است. محمد استرآبادی با دختر علی بن عبد العالی معروف به محقق کرکی ازدواج نمود و به همین خاطر او را داماد نامیدند. میرداماد این لقب را از پدر خود به ارث بردهاست.
میرداماد تحصیلات خود در علوم عقلی و نقلی را به ترتیب در شهرهای مشهد، قزوین، کاشان و اصفهان تکمیل نمودهاست.
میرداماد به سال ۱۰۴۱ هجری قمری در نجف وفات نمود و همانجا مدفون گشت. umit
برای او بیش از ۵۲ کتاب و رساله عنوان کردهاند که بخشی از آنها اکنون موجود نیست. از آثار مهم او میتوان به موارد زیر اشاره کرد: * قبسات حق الیقین فی حدوث العلم
به جز ملاصدرا شاگردان معروف دیگر او عبارتاند از:
از برترین و شاخص ترین نوادگان ایشان میتوان به سید علی خامنهای رهبر جمهوری اسلامی ایران اشاره کرد [نیازمند منبع]
نگارهای از علامه محمدباقر مجلسی
علامه محمدباقر مجلسی، فرزند ملا محمدتقی مجلسی فرزند مقصود علی مجلسی، معروف به علامه مجلسی و مجلسی ثانی، از بزرگترین و معروفترین علمای تشیع عهد صفویه بود.
در سال ۱۰۳۷ هجری قمری، که این سال برابر است با عدد ابجدی جمله «جامع کتاب بحارالانوار»[۱]، در شهر اصفهان دیده به جهان گشود. پدرش مولا محمد تقی مجلسی از شاگردان شیخ بهایی بود و در علوم اسلامی از بزرگان روزگار خود به شمار میرفت. مادرش دختر صدرالدین محمد عاشوری بود.
هنوز به سن ۴ سالگی نرسیده بود که نزد پدرش به تحصیل پرداخت و در مساجد برای نماز حاضر میشد. چنانچه خود میگوید: «الحمدلله رب العالمین که بنده در سن ۴ سالگی همه اینها را میدانستم؛ یعنی خدا و نماز و بهشت و دوزخ. و نماز شب میکردم در مسجد صفا، و نماز صبح را به جماعت میکردم و اطفال را نصیحت میکردم به آیت و حدیث، به تعلیم پدرم رحمةالله علیه».[۲] او در زمان کوتاهی تمام علوم رسمی زمان خود را فرا گرفت.[۳]
با وجود اینکه پدرش در علوم نقلی تبحر داشت، ولی بر اثر تغییر جهتی که در پدرش حاصل شده بود و بیشتر متمایل به علوم نقلی و بخصوص شرح و تفسیر احادیث گردیده بود، تنها علوم نقلی را از پدرش فرا گرفت و علوم عقلی را نزد آقا حسین خوانساری استفاده کرد.
در ۱۴ سالگی از ملاصدرا، اجازه روایت گرفت. و سپس در حضور استادانی چون علامه حسن علی شوشتری، امیرمحمد مومن استرآبادی، میرزای جزایری، شیخ حرعاملی، ملا محسن استرآبادی، ملا محسن فیض کاشانی، ملا صالح مازندرانی، تحصیل کرد. وی در اندک زمانی بر دانشهای صرف و نحو، معانی و بیان، لغت و ریاضی، تاریخ و فلسفه، حدیث و رجال، درایه و اصول و فقه و کلام احاطه کامل پیدا کرد.
وی در ۲۷ رمضان سال ۱۱۱۰ یا ۱۱۱۱ وفات یافت و در جامع عتیق اصفهان مدفون شد.
دستخط علامه مجلسی، مربوط به قرن ۱۱ هجری قمری در کتاب تهذیب احکام
او در عمر ۷۳ ساله خویش بیش از یکصد کتاب به زبان فارسی و عربی نوشت که تنها یک عنوان آن بحار الأنوار است با ۱۱۰ جلد و عنوان دیگر مرآة العقول با ۲۶ جلد. حدود ۴۰ کتاب نیز به او نسبت داده شدهاست. اولین تألیف علامه را کتاب الأوزان و المقادیر یا میزان المقادیر دانستهاند که در سال ۱۰۶۳ تألیف شده. آخرین تألیف او هم کتاب حق الیقین است مربوط به سال ۱۱۰۹ هجری، یعنی یک سال قبل از وفاتش.
برخی کتب علامه عبارتاند از:
1. بحار الأنوار، که یک مجموعه بزرگ روایی و تاریخی است و در ضمن آن تفسیر بسیاری از آیات قرآن کریم هم آمدهاست.
2. مرآة العقول، شرح کافی ثقة الاسلام کلینی است در ۲۶ جلد.
3. ملاذ الأخیار، شرح تهذیب شیخ طوسی است در ۱۶ جلد.
4. الفرائد الطریفة، شرح صحیفه سجادیه علیهالسلام است.
5. شرح أربعین حدیث، که از بهترین کتب در این موضوع میباشد.
6. حق الیقین، در اعتقادات است و به زبان فارسی نوشته شده. علامه چندین کتاب کلامی دیگر نیز دارد.
7. زاد المعاد، در اعمال و ادعیه ماهها (فارسی)
8. تحفة الزائر، در زیارات (فارسی)
9. عین الحیاة، شامل مواعظ و حکم برگرفته از آیات و روایات معصومین علیهمالسلام (فارسی)
10. صراط النجاة
11. حلیة المتقین، در آداب و مستحبات روزانه و در طول زندگی (فارسی)
12. حیاة القلوب در تاریخ پیامبران و ائمه علیهمالسلام در سه جلد (فارسی)
13. مشکاة الأنوار، که مختصر حیات القلوب است (فارسی)
14. جلاء العیون در تاریخ و مصائب اهل بیت علیهمالسلام (فارسی)
15. توقیعات امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف همراه با ترجمه آنها.
16. کتب فراوانی بهعنوان ترجمه احادیث خاص مانند ترجمه توحید مفضل و...
17. کتبی در موضوع ترجمه ادعیه و زیارات همچون زیارت جامعه کبیره و دعای سمات و...
مارتین لوتر، کشیش مجدِد و مترجم انجیل بهزبان آلمانی. زادروز وی ۱۰ نوامبر ۱۴۸۳ در آیزلبن آلمان میباشد. لوتر در تاریخ ۱۸ فوریه ۱۵۴۶ درگذشت. آرامگاه او در شهر ویتنبرگ است.
فهرست مندرجات |
لوتر، فرزند هانس، کارگر معدن و همسرش مارگارت لیندهمان، است. مارتین دوران تحصیلات مقدماتی را در شهرهای مانزفلد، ماگدبورگ و آیزناخ به پایان رسانید و از سال ۱۵۰۱ به تحصیل در دانشگاه ارفورت در رشته هنر پرداخت و پس از کسب مدرک لیسانس به خواسته پدرش در رشته حقوق ثبتنام کرد که پس از دوماه ترک تحصیل نمود. ظاهرأ وقوع یک رعد و برق باعث تغیر مسیر زندگی مارتین شد. وحشتی غیر قابل توصیف وجودش را فراگرفت، به درگاه خدا پناه آورد و به آنای مقدس قسم خورد که میخواهد تارک دنیا شود. دوهفته بعد درتاریخ ۱۷ ژوئیه ۱۵۰۵ میلادی وارد خانقاه آگوستین در ارفورت شد. پس از کسب رتبه کشیشی و آغاز تحصیلات خود در رشته الهیات در سال ۱۵۱۱ میلادی به رم فرستاده شد. پس از بازگشت از رم، به شورای کلیسائی ویتنبرگ منتقل گردید. لوتر در سال ۱۵۱۲ میلادی بهدریافت درجهٔ دکترا در رشته الهیات و کرسی استادی نایل شد. پیوند تنگاتنگ اعتقاد درونی و شخصی مارتین لوتر با تخصص تفسیر از کتاب مقدس، نطفهٔ آگاهی را در ضمیرش بارور ساخت و بهاین باور دستیافت که هیچ انسانی باتکیه بر توانائی خود و روشهای کلیسایی، قادر بهایستادگی بر درگاه باریتعالی و دریافت شفا و رحمت نیست. لوتر به این شناخت میرسد که انسانها براساس اعمال خود و توجیه آن به درگاه خدا ناتوانند تا بخشش ِ وی را به دست آورند بلکه این لطف ِ الهی است که شامل حال بندگان خواهد شد و آنها باید باتواضع، رحمت خدا را قبول نمایند. در سالهای ۱۵۱۳ میلادی - ۱۵۱۸ میلادی، لوتر در طول تدریس ِ بخشهایی از کتاب مقدس (مزامیر - رومیان - غلاطیان - رساله به عبرانیان) هرچه بیشتر به اختلافنظر خود با کلیسای سنتی پیبرد ولی هیچگاه بهجدائی از کلیسا نیندیشید. در سال ۱۵۱۷ میلادی (احتمالأ در ماه اکتبر)، طبق رسوم دانشگاهی آندوره، بهمنظور ایجاد بحث، اعلامیهای مبنی بر ۹۵ تز در زمینه کاربرد دریافت مالیات از طرف کلیسا و نقش پاپ، صادر کرد. این اعلامیه که در افکارعمومی با اقبال و طرفداری از لوتر همراه بود، آغاز جنبش رفورماسیون محسوب میشود. کلیسای رم، لوتر را کافر اعلام کرد و خواهان تحویل وی به رم و مجازات نامبرده شد. فریدریش سوم، حاکم زاکسن باسیاست بیطرفانهای موفق شد که محاکمه و بازجوئی لوتر را از رم به آگسبورگ منتقل و توسط نماینده پاپ، اسقف توماس کایتان بازجویی شود. لوتر از پسگرفتن نظرات خود سر باززد و بازجویی بدون نتیجه ماند. حکمران نیز از تحویل لوتر بهکلیسای رم خودداری نمود. در مباحثه عقدیدتی که در لایپزیک بین لوتر و استاد الهیات و مفسر انجیل ژ. اک انجام گرفت، لوتر درمقابل سؤالات انحرافی مطروحه، معصومیت پاپ را تحت سؤال قرار داد. پاسخ شورای کلیسایی به گردنکشی لوتر، مصوبهٔ پاپ و حکم تبعید وی بود که نامبرده بهجای رعایت مهلت شصتروزه، نامهای بهعنوان نجیبزادگان مسیحی ملت آلمان ارسال و مصوبهٔ پاپ را در برابر دروازه شهر ویتنبرگ همراه با رسالات احکام شرعی به آتش کشید. با این عمل، جدائی لوتر از کلیسای رومی مسجل گردید. همزمان با تاجگذاری کارل پنجم در شهر آخن به تاریخ ۲۳ اکتبر ۱۵۲۰ میلادی ، به لوتر اجازه دادهشد که به منظور رعایت سلسله مراتب سلطنتی و دریافت مصونیت سیاسی، در مجلس حکومتی شهر ورمز برای پاسخگوئی بهجرایم مطروحه، حاضر شود. در دوجلسه متوالی، مارتین لوتر از مواضع خود بهویژه در ارتباط با رسالات رفورماسیونی، نامهٔ سرگشاده به «نجیب زادگان مسیحی ملت آلمان» و تشبیه مسؤلان کلیسای رم به زندانبانان ِبابیلون و نظریهٔ «آزادی یک انسان مسیحی»، دفاع نمود و هرگونه عقبنشینی از جایگاه عقیدتی خود را منتفی اعلام کرد. فرمان دادگاه علیه لوتر و طرفدارانش در سرتاسر منطقهٔ حکومتی آلمان رسمیت یافت و از آنپس زندگی لوتر در خطر دایمی قرار گرفت. فریدریش سوم برای خنثی کردن توطئههای احتمالی علیه لوتر، مخفیانه در راه بازگشت از وُرمز، دستور ربودن وی را صادر کرد. لوتر، به مدت ده ماه در وارتبورگ با نام مستعار زندگی میکرد. در این فرصت، مارتین لوتر ترجمهٔ کتاب مقدس انجیل عهد جدید را آغاز نمود و این کار بزرگ را در مدت کوتاه یازدهماه به ثمر رساند (از ماه مه ۱۵۲۱ میلادی تا مارس ۱۵۲۲ میلادی). در سال ۱۵۲۵ میلادی همزمان با انقلاب دهقانی در آلمان و جنبش اومانیسم مسیحیان و نظرات آزادیخواهی درعمل ِ اراسموس فن روتردام، همچنین جنبش تجددخواهی اسپریتوالیسم که همگی از پشتیبانان لوتر بودند، مورد انتقاد وی قرار گرفتند و بدین ترتیب خطتمایزی بین خود و دیگران ترسیم نمود.
در تاریخ ۱۳ ژوئن ۱۵۲۵، لوتر با کاترینا فن بورا ازدواج و طی زندگی مشترک خود دارای سه پسر و سه دختر شدند. سالهای اول رفورماسیون صرف استحکام پایههای داخلی جنبش شد که در این راه لوتر از کمکهای شایان تقدیر فیلیپ ملانشتون بهرهمند گردید. در این مقوله میتوان از تغییر مراسم شکرگذاری، برقراری روابط اداری و سرکشی و بازرسی از سایر مناطق تحت پوشش رفورم، نام برد. در همین فاصله مارتین لوتر ترجمهٔ کتاب مقدس و ساختن بسیاری از اشعار مذهبی را بهپایان رسانید. در ژانویه ۱۵۴۶ علیرغم ضعف مزاجی بهشهر آیزلبن مسافرت نمود تا در مسألهٔ گراف فن مانسفلد نقش میانجی را ایفا نماید. مارتین لوتر در اثر بیماری قلبی که از مدتها پیش آزارش میداد در همان شهر درگذشت. جسد وی بهویتنبرگ منتقل و در تاریخ ۲۲ ژوئیه ۱۵۴۶ در کلیسای بزرگ شهر، بهخاک سپردهشد.
عقیدهٔ مذهبی لوتر به پولس نبی و کلمه صلیب باز میگردد. مذهب پروتستان برخلاف کلیسای کاتولیک، معتقد به بخشودگی مؤمنان به پشتوانه اجرای اوامر سنتی کلیسا نبوده بلکه هرانسانی که در بارگاه احدیت با اعتقاد و ایمان راستین به گناهان خود اعتراف و طلب آمرزش نماید، حقانیت و عدالت باریتعالی شامل حالش خواهد شد. واسطه بین خدا و انسان تنها عیسی مسیح است که در آن واحد هم بشر بود و هم خدا (ناسوتی و لاهوتی) و به خاطر گناه انسانها مصلوب گردید. عناصر اصلی الهیات لوتر در این فورمول قابل نمایش است:
تنها مسیح، اعتقاد، بخشش، کتاب
«solus Christus، sola fides، sola gratia، sola scriptura»
از تعداد هفت اصول ِ عبادتی در کلیسای قرون وسطا فقط دو اصل آن یعنی غسل تعمید و عشای ربانی مورد قبول لوتر قرار گرفت. وی معتقد است که موجبات آن در کتاب مقدس به وفور تشریح و تأئید شدهاست. در مبحث عشای ربانی تبدیل عنصر نان و شراب به جسم و خون مسیح، متکی بر ترانسسوبستانسیاسیون است. لوتر سنت قربانی کردن در عشای ربانی را مردود دانسته و تأکید بر اصل ِ جماعت ِ مسیحیان، برای استماع کلام خدا و مقدسین مینماید.
مارتین لوتر تا سال ۱۵۲۰ میلادی ، آثار کتبی خود را به زبانهای لاتین و آلمانی منتشر مینمود. این آثار، بیشتر شامل نامهنگاریهای او است. از خدمات مهم لوتر، توسعهٔ زبان آلمانی به وسیله چاپ متعدد نوشتههایش میباشد. از تعداد ۹۳۵ انتشاراتی که در سال ۱۵۲۳ میلادی به چاپ رسید، تعداد ۳۹۲ عدد آن متعلق به لوتر بود. ترجمهٔ آلمانی او از انجیل، تا زمان مرگش چهارصد بار تجدید چاپ گردید. این موفقیت بزرگ در گرو تسلط ِ لوتر به زبانهای مختلف و شناخت وی از علم کلام در الهیات میباشد که آن نیز زبان آلمانی را در ردیف سهزبان مقدس و مورد احترام، شامل زبان عبری، زبان یونانی، و زبان لاتین قرار داد. دراین راستا لوتر از به کار بردن سبک نوشتار ِ اداری و روش نویسندگان و واعظان زمان خود، کناره گرفت و در نامهای سرگشاده مخصوصأ به مترجمین پیشنهاد میکند که در ساختن جملات و به کاربردن لغات جدید و قابل فهم برای مردان و زنان عامی، دقت لازم را مبذول دارند. سبک نگارش لوتر و تناسب گفتار و نبشتار وی با درک ِ مردم عادی، مورد اقبال و تأیید همگان قرار گرفت و تأثیری سازنده بر زبان و ادبیات آلمانی جدید نهاد. شایان ذکر است که خدمات لوتر در این زمینه گرچه با فعالیتهای یاکوب گریم همسو ارزیابی شده است لیکن از نظر محتوا و حجم، با آن قابل سنجش نمیباشد. آثار ادبی لوتر علیرغم تنوع و خارقالعاده بودنشان، همیشه تحتالشعاع فعالیتهای مذهبی و در رتبه پائینتری قرار داشتهاست. سبک نثر نویسی لوتر (لاتین و آلمانی) بیشتر تابع شکلهای سنتی مانند رسالات، پند و موعظه، مباحثه و افسانه (ترجمه داستانهای ازوپ بهزبان آلمانی) میباشد. بیش از ۲۵۰۰ نامه و کتاب به نام:
· Tischreden / Colloquia Doct
از جمله آثار او میباشد. لوتر خلاق آوازهای کلیسای پرتستان نیز میباشد. وی توجه خود را به مزامیر داود و سرودهای قرون وسطا معطوف و با ترجمه و تغییراتی در نظم آنها، به مذهب جدید اضافه نمود. ارج نهادن لوتر به هنر موسیقی در کلیسای پروتستان و اثبات اهمیت آن از نظر شرعی (برخلاف نظریه مونتسلر - سوینگلی - کالوین)، نقطهٔ عطفی در موسیقی کلیسایی محسوب میگردد که تا به امروز جایگاه خود را حفظ نمودهاست.
فرقههایی که این اصلاحات را پدید آوردند کاتولیکهائی بودند که از کلیسای رومی جدا شدند و به فرقههای مختلف تقسیم گردیدند، مانند فرقه لوتری - فرقه آنگلیکن - فرقه کالونيسم - فرقه پرسبی ترین - فرقه کنگرگاسیونیست - فرقه متدیست - فرقه مراو.
· Lutherien، Angelican، Calviniste، Presbyterien، Congregationniste، Methodiste، Morave
اختلاف اساسی پرتستانها با کاتولیکها را در سهموضوع مهم میتوان خلاصه کرد:
الف) کلیسای کاتولیک، خود را یگانه حافظ و قاضی حقیقتی که در کتاب مقدس مسطور است و توسط سنت حفظ شده و شورای عالی پاپها آنرا تایید کرده، می داند. برعکس، پرتستانها مقیاس ایمان را کتاب مقدس میدانند ولی عقل فردی را معبِر و مفسر آن میشمارند و میگویند در اموری که مربوط به اوامر خدای تعالی و موجب نجات ارواح است‚ هر کس مسئول خویشتن است.
ب) در اعتقادات مذهبی بزرگترین اختلاف کاتولیکها و پرتستانها در مسئلهٔ گناه است. کاتولیکها معتقدند که نجات ِ الهی بهوسیله قربانیها و فدیهها شامل حال همهکس خواهد شد و عفو ِ الهی هیچکس را محروم نگذارد ولی پرتستانها و بهخصوص کالوینیستها مسئلهٔ گناهان آدم را اصلی و مقدر دانند و گویند عقیده به عفو و لطف ِ الهی موجب آن شود که آدمی از عذاب دوزخ فرار کند. دیگر اینکه تعداد مراسم، محدود به غسل تعمید و عشای ربانی شدهاست.
ج) از نظر رسوم و انتظامات دینی‚ مراجع مذهبی، پاستورها (کشیشان پرتستان) هستند و همه شعبههای پرتستان براساس انتخابات، تنظیم میشوند. کلیساهای پرتستان در ممالک مختلف، مستقل از یکدیگرند. رواج مذهب پرتستان در کشورهای آلمان، شمال دانمارک، سوئد و نروژ، انگلستان، هلند و در ایالات متحدهٔ آمریکا است.
جنگ جهانی اول همزمان با حکومت احمد شاه قاجار بود و دولت مشروطه ایران ضعیف ترین دوران خود را میگذراند. جنگ جهانی اول
در زمانی آغاز شد كه ایران از جوانب گوناگون اوضاعی آشفته، نابسامان،
بغرنج و متزلزل داشت. بحران فزاینده اقتصادی، وضعیت ناپایدار سیاسی و
مداخلات مهارگسیخته قدرتهای خارجی، ایران را تا آستانه یك دولت ورشكسته و
وابسته پیش برده بود.
علیرغم اعلام بی طرفی دولت ایران نیروهای متخاصم از جنوب و شمال وارد ایران شدند. سپاه روسیه تا دروازههای تهران پیشروی کرد اما از منقرض کردن سلسله قاجار منصرف شدند. در جنوب مردم محلی در چند نوبت با متجاوزان انگلیسی درگیر شدند که از مهمترین نبردهای جنگ جهانی اول در ایران میتوان به مقاومت دلیران تنگستان در استان بوشهر و نبرد جهاد در خوزستان اشاره کرد. جمعی از رجال از قم به اصفهان و سپس اراک و بالاخره به کرمانشاه رفتند و عاقبت در آنجا قوای گارد ملی ترتیب دادند و حکومت موقتی دولت ملی به ریاست نظام السلطنه ( رضا قلی خان مافی ) تشکیل گردید. پس از سقوط بغداد اعضا دولت موقتی دولت ملی و جمع بسیاری از ایرانیان به استانبول رفتند.
در آغاز جنگ جهانی اول قوای روس از دو سو به طرف پایتخت پیش می آمد ، ترس از روسها و تبلیغات شدید آلمانی ها که با توزیع بیدریغ پول همراه بود احساسات مردم را به نفع آلمان و عثمانی برانگیخته و تنفر و نگرانی شدیدی نسبت به روسها و انگلیس ها (که بیش از یک قرن باعث بدبختی ایران شده بودند) بوجود آورده بود ، حزب دمکرات در تهران فعالیت شدیدی آغاز نمود و تلاش میکرد که ایران را به نفع آلمان و عثمانی وارد جنگ کنند ژاندارمری ایران هم از دولت سرپیچی کرده بر خلاف اصل بی طرفی به نفع آلمانها وارد کار شده بود سر رشته این تحریکات در برلین و در دست تقی زاده بود که با مقامات وزارت خارجه آلمان روابطی به هم رسانیده و سودای جاه طلبی بر سر داشت.
پیش آمدن روسها به سوی پایتخت به همین دلیل بود ، روس و انگلیس معتقد که یک کودتای آلمانی در تهران در حال تکوین است و برای جلوگیری از این کودتا به سوی پایتخت پیش می آمدند ، وقتی قوای روس به (( ینگ امام )) رسید ، مستوفی الممالک که به مناسبت احساسات ملی با انگلیسی ها و روسها کینه داشت تحت تأثیر دمکرات ها واقع شد و تصمیم گرفت که پایتخت را به اصفهان منتقل کند و به جمعی از وکیلان و سایر مردم که به دشمنی با روس و انگلیس متظاهر بودند توصیه کرد که به قم و اصفهان بروند ، شایع بود که روسها به تهران می آیند و شاه را اسیر . مخالفان را قتل عام میکنند.
دمکرات ها که کار را به مراد خود دیدند ، دسته دسته روانه قم شدند ، کوچندگان جمعیت طرف توجهی بودند ، گروهی از آنان به مقاصد سیاسی و جمعی برای پول و معدودی روی احساس وطن خواهی تهران را ترک گفتند . اما تغییر پایتخت عملی نشد ، سفیر روس و انگلیس شاه را مطمئن کردند که قصد تجاوز به پایتخت را ندارند جمعی از رجال از قبیل عین الدوله ، فرمانفرما و صمصام السلطنه و سپهدار تنکابنی نیز برای انصراف شاه کوشیدند ولی کوچندگان از قم به اصفهان و سپس اراک و بالاخره به کرمانشاه رفتند و عاقبت در آنجا قوای گارد ملی ترتیب دادند و حکومت موقتی دولت ملی به ریاست نظام السلطنه ( رضا قلی خان مافی ) تشکیل گردید. سید محمد طباطبایی هم با دو فرزندش جزو همان کوچندگان بود. پس از سقوط بغداد اعضا دولت موقتی دولت ملی و طباطبایی و جمع بسیاری از ایرانیان به استانبول رفتند.
قحطی بزرگ در ایران در زمان جنگ جهانی اول
محمدقلی مجد در کتاب: قحطی بزرگ و نسلکشی در ایران 1917-1919[۱] بر مبنای مدارک معتبر موجود در مرکز اسناد ملّی ایالات متحده آمریکا نارا ثابت میکند که قحطی بزرگ در ایران در سده بیستم میلادی، در زمان جنگ جهانی اول رخ داده است. محمدقلی مجد نشان میدهد که در طول سالهای 1917-1919 بین هشت تا ده میلیون نفر از جمعیت بیست میلیونی ایران یعنی 40 درصد در اثر قحطی یا بیماریهای ناشی از سوءتغذیه از بین رفتند. مجد دولت بریتانیا را عامل و مسبب این نسلکشی مهیب میداند و نشان میدهد که استعمار بریتانیا از سیاست نسل کشی و کشتار جمعی به عنوان ابزاری برای سلطه بر ایران بهره برد.
در آن زمان بخش مهمی از محصولات کشاورزی ایران صرف تأمین سیورسات ارتش بریتانیا میشد که در نتیجه به کاهش شدید مواد غذایی در داخل ایران انجامید. عجیبتر اینکه ارتش بریتانیا مانع از واردات مواد غذایی از بین النهرین و هند و حتی از آمریکا به ایران شد. بر اثر چنین فاجعه عظیمی بود که جامعه ایرانی به شدت فروپاشید و استعمار بریتانیا توانست به سادگی حکومت دست نشانده خود را در قالب کودتای 1299 بر ایران تحمیل کند. مجد چنین نتیجه میگیرد: «هیچ تردیدی نیست که انگلیسیها از قحطی و نسل کشی به عنوان وسیله ای برای سلطه بر ایران استفاده میکردند.
جنگ جهانی اول در ماه اوت 1914 توسط آلمان آغاز شد. امپراتوری آلمان به رهبری قیصر ویلیام دوم، و امپراتوری اتریش-مجارستان و امپراطوری عثمانی نیز به نفع آنها می جنگیدند.
نیروهای مهم متفق عبارت بودند از: بریتانیا، فرانسه، ایتالیا، روسیه، بلژیک و صربستان. ایالات متحده در آوریل 1917 به طرفداری متفقین وارد جنگ شد. روسیه پس از انقلاب بلشویک در 1917 متفقین را ترک گفت. کشورهایی که قسمتی از امپراتوری بریتانیا بودند از جمله: استرلیا کانادا ، نیوزلند و هندوستان،هزاران زن و مرد را در اختیار منافع متحدان قرار دادند.
علت آغاز جنگ:
در 28 ژوئن 1914 میلادی یک تروریست صرب، دوک اعظم اتریش، فرانسیس فردیناند، و همسرش را در سارایوو، شهری در بوسنی هرزگوین ، ترور می کند. به همین دلیل در 28 ژوئیه همان سال امپراتوریی اتریش-مجارستان به صربستان اعلان جنگ می دهد. روسیه که حامی صربستان است، آماده دفاع از صربستان می گردد. آلمان که متحد اتریش ـ مجارستان است، در یکم اوت به روسیه اعلان جنگ می دهد و در سوم اوت به فرانسه، متحد روسیه، اعلان جنگ می دهد.
و به اين ترتيب جنگی خونین بین دول محور و متفقین در می گیرد که نتیجه ای جز شکستی مفتضحانه برای آلمان و دیگر دول شکست خورده در جنگ نداشت. آلمان در این جنگ خونین برای اولین بار از سلاحهای شیمیایی استفاده کرد. همچنین فرانسه 4/1 میلیون کشته داد که در حدود یک دهم جمعیت مردان آن کشور است، آلمان نیز 3 میلیون کشته داد و رقم کشته های بریتانیا نیز 750000نفر بود. ایالات متحده 115000 و روسیه 7/1 میلیون کشته دادند.
بعد از جنگ، نشست بزرگی در سال 1919 در قصر ورسای، نزدیک پاریس، برای مذاکره بر سر استقرار صلح، به نام قرار داد ورسای، تشکیل یافت. رئیس جمهور ایالات متحده وودرو ویلسون (1924 ـ 1856) گفته بود جنگ بوجود آمد تا جهان را برای ایجاد دموکراسی امن نماید. او قصد تشکیل اروپای دموکراتیک از دولتهای ملی را داشت. و بدین ترتیب دولتهای متفق با وضع قرارداد ورسای شرایط بسیار اسفناکی را برای دول محور به وجود آوردند و باعث فروپاشی امپراطوریهای عثمانی، آلمان و اتریش-مجارستان شدند که از زمان جنگ های صلیبی تا آن زمان پا بر جا باقی مانده بودند. عقد این قرارداد عاملی برای تشکیل فاشیسم در ایتالیا و ظهور نازیسم در آلمان توسط هیتلر شد. و سرانجام در سال 1938 باعث بروز جنگی به مراتب خونین تر از جنگ جهانی اول، یعنی جنگ جهانی دوم شد که در طول 6 سال نیمی از نقاط تحت سکنه کره زمین را نابود ساخت.
Emperor Franz-Josef I of Austria
امپراطور فرانس جوزف - امپراطور اتریش در جنگ جهانی اول

Austrian Troops resting
سربازان اتریشی در حال استراحت



استعمار یا استعمارگری در لغت به معنای «آبادانی خواستن» و «آباد کردن» است که مقصود از آن مهاجرت گروهی از کشوری و تشکیل ماندگاهی تازه در سرزمینی نو و آباد کردن آن است؛ اما معنای دیگر آن (که امروزه به کار می رود) تسلط سیاسی یا نظامی یا اقتصادی یا فرهنگی ملتی قدرتمند بر قوم یا ملتی ضعیف است. استعمارگری بیشتر کار کشورهایی است که امپراتوری دریایی و ناپیوستگی خاک آنها مانع تشکیل واحد سیاسی یکپارچه (مانند امپراتوری های زمینی) در آنها می شود.
مفهوم استعمار امروزه با مفهوم «امپریالیسم» پیوستگی کامل یافته است و استعمار قدرتی امپریالیستی شناخته می شود؛ یعنی قدرتی که می خواهد از مرزهای ملی و قومی خود تجاوز کند و سرزمین ها و ملتها و اقوام دیگر را زیر تسلط خود در آورد. از این رو، دو اصطلاح «استعمار سرخ» و «استعمار سیاه» پدید آمده است که نخستین مورد به سیاستهای اتحاد شوروی و دومین به سیاستهای قدرتهای امپریالیستی غرب اشاره دارد. به همین قیاس، پاکستانی ها در مورد «کشمیر» واژه «امپریالیسم قهوه ای» - یعنی امپریالیسم هندی – را به کار برده اند.
استعمار پیشینه ای کهن دارد، اما تاریخ مفهوم جدید آن از قرنهای شانزدهم و هفدهم میلادی آغاز می شود. تاریخ استعمار را از دوران باستان تاکنون می توان به چهار دوره تقسیم کرد:
1_ استعمارگری در تاریخ با دست اندازی های فینیقی ها به کرانه های دریای «مدیترانه» آغاز می شود. فینیقی ها در قرنهای یازدهم تا نهم پیش از میلاد به استعمار حوزه مدیترانه پرداختند و چندین ماندگاه در سراسر کرانه شمالی افریقا به وجود آوردند. هدف اصلی از ایجاد این ماندگاه ها گسترش بازرگانی بود. همزمان با فینیقی ها، یونانی ها هم به جستجوی مستعمره پرداختند؛ اما نوع استعمار و انگیزه مستعمره سازی یونانی ها با فینیقی ها تفاوت عمده داشت. نظام حکومت در مستعمره های یونان با نظام حکومت در مستعمره های امروزی همانندی چندانی نداشت. تمام مستعمره های یونان، بجز مستعمره های دولت شهر «آتن»، استقلال کامل داشتند و تنها از لحاظ نظامی و اقتصادی به دولت اصلی وابسته بودند. شیوه استعمارگری «روم» نیز متفاوت بود. این دولت بیشتر در خشکی و از راه فتح نظامی به گسترش خاک خود می پرداخت. در دوره امپراتوری روم، مستعمره ها پایگاههایی برای پراکندن فرهنگ رومی بود.
سيد جمال الدين اسد آبادي
ظهور سيد جمال الدين اسد آبادي در اوايل قرن چهاردهم هجري به دنبال بحران خلافت تزلزل قدرت سياسي و قدرتمند شدن موضع اصوليها در حوزه هاي علميه صورت مي گيرد.
عوامل انحطاط مسلمين از ديدگاه سيد جمال الدين دوري از عقل و يوناني زدگي و تقليد است. وي تفكر فلسفي يونان را التقاطي از عقايد بت پرستانه همراه با مباحث عقلي مي داند.
بحران خلافت در آغاز قرن نوزدهم، مهمترين مسأله اي بود كه ذهن انديشمندان را به خود جلب كرد. موج جديدي كه در بين اقشار مختلف اجتماعي ايجاد شد به ضرورت اصلاحات و جايگزيني قانون در جامعه معتقد گرديد.
نگراني عمده انديشه گران مسلمان در آغاز قرن نوزدهم به مسايلي نظير زوال و انحطاط مسلمين، ضرورت پيشرفت، ترقي و بهره گيري از تمدن غرب و يا عدم بهره گيري از آن، مبارزه با دولتهاي استعمارگر و ضرورت برپايي و تأسيس نظامهاي سياسي و اقتصادي سالم مواردي است كه ذهن انديشمندان اسلامي را به خود معطوف داشته بود. از دیدگاه علما، دين به تمامي مسايل گذشته، حال و آينده انسان پاسخ داده است.
يكي از بحرانهاي دولتهاي مسلمان در آغاز قرن 14 ه.ق بحران مشروعيت بوده است. مشروعيت دولتها به دليل ادامه روشهاي قرون وسطايي زير سوال بود، بخشهاي زيادي از جامعه تحت سلطه دولت قرار داشته و نهادهاي مختلف اجتماعي خود را با نظم سنتي كه شاه در رأس امور آن قرار داشت كم كم ناهماهنگ مي يافتند.
ظهور سيد جمال الدين اسد آبادي در شرايطي بود كه جامعه به برخي از نقاط عطف خود رسيد. از ديدگاه تفكر مذهبي، جدال اصوليون با اخباريون مراحل نهايي خود را طي كرد. اصوليها با وجود شخصيت قدرتمندي همچون شيخ مرتضي انصاري به توفيقاتي رسيدند. يكي از اين توفيقات رواج آزاد انديشي بود كه در حوزه هاي علميه بسط و گسترش يافت، بحث و گفتگو درباره مباحث ديني و قدرتمندي نهاد اجتهاد، روحانيت را وارد عرصه نويني از حيات فكري و عملي خود ساخت. سيد جمال الدين در اين ايام، يكي از بهترين شاگردان شيخ مرتضي انصاري بود.
تحليل افكار و آراي سيد جمال الدين با توجه به نقش فعالي كه وي در بيدارگري مسلمانان داشته، از اهميت خاصي برخوردار است. حضور او در آغاز اين راه، براي سالهاي بعدي تعيين كننده است. تحليل از وي در واقع بررسي بخش مهمي از يك جريان مذهبي است كه نسبت به مسايل و مشكلات متعدد جامعه اسلامي واكنش نشان داده است. در سالهاي اخير همراه با اوج گيري نهضتهاي اسلامي، سيد جمال و ميراث فكري او پيش از بيش مورد توجه قرار گرفته است. تا جایي كه او در ميان توده هاي مسلمان تبديل به يكي از چهره هاي افسانه اي مبارزه عليه غرب شده است. جهان اسلام در بخش مهمي از حركت اسلامي خود از اين ميراث سود جسته است. اين ميراث را مي توان چنين بر شمرد: "اعتقاد به توانايي ذاتي دين اسلام براي رهبري مسلمانان و تأمين نيرومندي و پيشرفت آنان، مبارزه با روحيه تسليم به قضا و قدر و گوشه نشيني و بي جنبشي، بازگشت به منابع اصلي فكري اسلام، تفسير عقلي تعاليم اسلام و فراخواندن مسلمانان به ياد گرفتن علوم نو، مبارزه با استعمار و استبداد به عنوان نخستين گام در راه رستاخيز اجتماعي و فكري مسلمانان."
از سيد جمال الدين نوشته هاي زيادي در دست نيست. زندگي پنجاه و هشت ساله وي در دوران فعاليتهاي سياسي و مسافرت و تبعيد سپريي شد. فعاليتهاي متعدد او در كشورهاي افغانستان، هندوستان، مصر، ايران، عثماني، انگلستان و فرانسه از وي چهره اي جهاني ساخت. بيشتر كوشش او در دوران مبارزاتش صرف كارهاي عملي گرديد. نوشته هاي اندكي كه از وي باقي مانده محصول دوره هايي كوتاه از مبارزات او است كه يا به علت تبعيد اجازه فعاليتهاي سياسي محض را نداشته و يا جز نوشتن راه ديگري براي ادامه مبارزاتش نبوده است. اكثر نوشته هايي كه از سيد باقي مانده، مربوط به نامه هايي است كه او به سران كشورها، روحانيون، دوستان و … نوشته است.
سير زندگي سيد جمال الدين اكنون تا حدودي مبهم و برخي از مسائل زندگي وي مورد اختلاف پژوهشگران مي باشد. مثلاً اينكه او ايراني بوده است يا اهل افغانستان، يكي از مسايل مبهمي است كه تحقيق درباره او را دشوار مي سازد. گرچه حكم درباره مليت وی، با توجه به اينكه خود نيز چندان مايل به اينكار نبوده، جاي تأمل و درنگ دارد. او خود را از لحاظ فكري متعلق به هيچ سرزمين و طايفه اي نمي دانسته و از اين قيود آزاد بوده، وي در سفرهاي دور و دراز خود در پي مقصود واحدي بوده است. آن مقصود عبارت از آزادي و سر بلند كردن مسلمانان بوده و در اين راه از هيچگونه فداكاري و كوششي خودداري نمي كرد.
سيد جمال الدین اسامي متعددي داشته و در هر مملكتي كه مي رفته با توجه به روحيات مردم آنجا، پسوندي را به اسم خود مي افزود. او به نامهاي گوناگوني چون حسيني، افغاني، كابلي، استامبولي، اسد آبادي و … در همه جا ظاهر مي شده است.
پيش از آنكه عقايد سيد جمال الدين در مورد اتحاد اسلام مورد بررسي قرار گيرد، ذكر يك نكته ديگر لازم است، بررسي آرا و افكار او به منظور تعيين جايگاه و نقش فكري وي در بيدارگري مسلمانان به كار مي رود. اين تحليل عمدتاً معطوف به تفكرات وي در زمينه مشكلات مسلمين و اتحاد اسلام است. آن چيزي كه درباره شخصيت سيد جمال جالب توجه است، عزم و اراده اي است كه او در مبارزاتش از آن برخوردار بود. او به هرجا كه مي رفت جمعي را شيفته خود مي ساخت. قدرت سخنوري و سحر بياني كه در كلمات آتشين وی بود، جمع مرده اي را حيات و نشاط دوباره مي بخشيد. محمد عبده، يار وفادارش كه خود يكي از مصلحين بزرگ مصر است در نامه اي به وي مي نويسد: "از سوي تو به من حكمتي رسيده است كه با آن دلها را منقلب مي كنم و عقول را در مي يابم و در خاطره هاي مردم تصرف مي كنم … روح حكمت تو مردگان ما را زنده كرد و عقلهاي ما را روشن ساخت. ما براي تو اعداديم و تو واحدي، ما مخفي و تو آشكار. عكس روي تو را من قبله نمازم گذارده ام و آن را ناظر اعمال و كردار خود قرار داده ام."
علاوه بر اين سيد جمال داراي نبوغي فوق العاده بود. وي به چند زبان خارجي كاملاً مسلط بود و مي توانست علاوه بر زبان فارسي به زبان عربي، تركي، انگليسي و فرانسه سخن بگويد. از ميان آثار قلمي به جا مانده از سيد مقالات "چرا اسلام ضعيف شد"، "لكچر در تعليم و تربيت"، "فوايد فلسفه" و "پاسخ به ارنست رنان" براي شناخت مواضع سيد جمال در مورد علل انحطاط و عقب ماندگي مسلمانان و رهنمودهاي وي براي پيشرفت و اتحاد جهان اسلام حائز اهميت است. مقاله "چرا اسلام ضعيف شد" به تحليل عقب ماندگي مسلمانان مي پردازد. اين مقاله اخيرا به همت دكتر عبدالهادي حائري به چاپ رسيده است.
اين مقاله به كراّت و البته نه به صورت كامل در روزنامه هاي تذكر و حبل المتين و مقالات جماليه چاپ شده است. يكي از دلايل در چاپ مكرر اين مقاله خصوصاً در دوره انقلاب مشروطيت ايران، اين بود كه علما و رهبران مذهبي مشروطه از مفاد اين مقاله به نوعي در تأييد نقش خويش در مشروطيت سود مي جستند.
مقاله "در تعليم و تربيت" متن سخنراني است كه به تاريخ 8 نوامبر 1872 روز پنج شنبه در آلبرت هال كلكته ايراد شده است. مقاله "فوايد فلسفه" نيز براي دومين بار در هندوستان در شماره دهم مجله معلم شفيق در ماه اوت 1881 ميلادي به چاپ رسيد.
"پاسخ به ارنست رنان" جوابيه اي است از سيد جمال به اين نويسنده فرانسوي که در تاريخ 1300 قمري كنفرانسي تحت عنوان "اسلام و علم" ارائه داد بر اين مبنا كه: اولاً تمدن اسلامي تمدن غربي نيست، بلكه اين تمدن داراي روح غير عربي خصوصاً ايراني است. ثانياً دين اسلام ذاتاً مخالف علم و فلسفه است و ثالثاً روح اعراب ذاتاً از فلسفه به دور است. سيد جمال در اين پاسخ ضمن پذيرفتن برخي از انتقادات رنان، به تفكيك ديانت واقعي از ديانت تحريف شده مي پردازد. بيان مشكلات مسلمين و چاره جویيهايي كه در اين باره مي توان ارایه داد، مفاد پاسخ وي به رنان را شامل مي شود.
اميد سيد جمال در اين نامه به اين است كه روزي مسلمانان از زير يوغ بندگي "دين خرافي" آزاد شوند. ديني كه مراد وی است، مجموعه باورها و پندارهاي خرافي است كه اسلام اصيل را در بند خود محصور ساخته است. وي رسيدن مسلمانان به پيشرفت و ترقي را در كشف و شناخت ديانت واقعي مي داند. در مقاله "چرا اسلام ضعيف شد" سيد جمال به بررسي عظمت و سپس انحطاط مسلمانان مي پردازد. از دیدگاه وي آنچه باعث عظمت و قدرت مسلمانان در گذشته شده بود، اقتدا و پيروي آنان از قرآن كريم بود. معجزه اي كه از اعراب بدوي، جنگجويان سلحشوري ساخت. ايماني كه "مشتي اعراب بي سامان اركان دُوَل عظيمه را متزلزل نموده و نام و نشانشان را از صفحه عالم محو كردند".
آنچه كه موجب پيشرفت و ترقي ناگهاني مسلمانان شد، اميد و ايمان به مكتبي بود كه آن مكتب مانند راهنماي دايمي و ابدي امت مسلمان را هدايت كرده و مژده فتح و پيروزي را به مسلمانان داده است. وسعت و گستردگي امپراطوري عباسي، از دیدگاه او، يادآور عظمت و شكوه مسلمانان بود. اين امپراطوري با هراس بر دل "رومانيون" نفوذي در تمام بلاد اسلام داشت كه "در هيچ تاريخي نظيرش ديده نشد."
بنابراين آنچه مبدأ خودآگاهي در ميان اعراب شد ايمان به آن "گرامي نامه" يعني قرآن بود. قرآن هر آنچه را كه به كار مسلمانان مي خورد در دورن خود داشت. مجموعه اي از معارف و راهنماي عقل و معلم حكمت مسلمانان. "چرا دين اسلام ضعيف شد" پاسخي به دلايل انحطاط مسلمين است. وي دو عامل را به عنوان عوامل مهم در ضعف دين اسلام بر مي شمارد: 1.دوري از عقل و يوناني زدگي 2. تقليد. قرآن همانگونه كه نخستين معلم حكمت براي مسلمانان بود از نظر او آخرين معلم حكمت نيز به شمار مي آمد.
دوره اي كه مسلمانان با تفكر فلسفي يونان آشنا مي شوند شروع دوران انحطاط و دوري از عقل است. سيد تفكر فلسفي يوناني را ماهيتاً مشحون از "كفر و زندقه و الحاد و التقاطي از عقايد صائبين و پرستش الهه هاي متعدد با كتب فلسفي يوناني" مي داند. علت اساسي در انحراف مسلمين از عقل، متأثر شدن آنان از تفكر يوناني زدگي و تقليدي است كه گرفتار آن آمده اند.
"وجه اول آن است كه مطالب مندرج در آن كتب چنانچه في نفس الامر و الواقع و در نزد حكماي يونان بود بر ما آشكار نگرديد بلكه حكماي مسلمين آنها را به زيور كمال و حليه عصمت از خطا به ما جلوه دادند و ابواب چون و چرا را بر روي اذهان صافيه بستند و سببش اين بود كه آنها اعتقاد داشتند بر اينكه اغريقين و رومانيين همگي صاحب عقل مطلق و ارباب ملكات مقدسه هستند … و لهذا اقوال آنها را مانند وحي آسمان قبول نمودند تقليد نمودند …".
به اين نحو، وي سهروردي و ملاصدرا را جزو كساني نام مي برد كه در برخورد با تفكر يوناني تا حدودي دچار اشتباه شده اند. فلسفه اي كه سيد آن را مفيد انگاشته و مقاله "فواید فلسفه" را درباره آن مي نويسد: فلسفه اي عاري از تفكر يوناني مي باشد و علوم عملي نظير فيزيك، شيمي و زيست شناسي، مقوم اين فلسفه هستند. در دیدگاه سيد از كپرنيك، گاليله و كپلر به عنوان قله هاي اين تفكر ياد مي شوند. وي بي آنكه بتواند رابطه اي معقول درباره تحول فلسفه غرب از يونان باستان تا اروپاي قرن 19 ترسيم نمايد، با طرد فلسفه يوناني، فلسفه معاصر خود را مي ستايد. وي احتمالاً روش و بينش علمي جديد را كه بر مبناي اصالت تجربه بنا نهاده شده، مورد تأييد قرار مي دهد.
حمله سيد جمال به "فلسفه يوناني" شايد حمله اي غير مستقيم به فلسفه متداول در حوزه جامعه اسلامي آن روزگار بوده است. بعد از پايان دوران طلايي انديشه و تفكر دراوج تمدن اسلامي، حوزه هاي فكري با فلسفه گريزي روبرو بوده اند. شايد حمله سيد به يوناني زدگي و تقليد، پيامد و واكنش نسبت به همين برخوردهاي فكري با فلسفه است از سويي حاكميت متدلوژي ارسطويي در حوزه هاي فكري را مانع از ورود انديشه هاي فلسفي نوين مي داند.
پيشرفت حيرت آوري كه غرب در قرون هيجدهم و نوزدهم مي كند دليل ديگري است كه سيد جمال حكم به بطلان انديشه فلسفي قديم مي كند. او نقش آداب و آیينها و رسوم مختلف را در دگرگون ساختن محتوي ديانت اسلام مهم دانسته و مقابله با اعتقادات خرافي را كه به درون اسلام رخنه كرده، سرلوحه مبارزاتش قرار مي دهد. تأكيد سيد در اين راه بر پيروي از سنت فرهنگي اصيل صدر اسلام بود و لذا مسلمانان را به فهم درست قرآن و عمل به دستورات آن فرا مي خواند.
از آنجایي كه وي فردي عمل گرا بود و به ضرورت تغيير سريع جامعه مي انديشيد فرصت لازم را براي درنگ در ميدان تفكر وتعقل به دست نياورد. وي عليرغم توانایيهاي منحصر به فردي كه داشت نيرويش را معطوف به مسائل سياسي ساخت.
از نقاط تاريك انديشه سيد جمال، نظراتي است كه او درباره فلسفه يوناني دارد، وي ميراث فكري يونان باستان را به علت التقاط عقايد بت پرستانه با مباحث عقلي رد مي كند. اين برخورد وي با فلسفه و بطور كلي با تفكر عقلي يونان باستان جاي تأمل دارد. وي در اين حمله به نظرات غزالي كه فلسفه و اهل فلسفه را مورد نكوهش قرار مي داده، نزديك مي شود. مخالفت وي با فلسفه يوناني و گرايش وي بر فلسفه معاصر تجربي و علمي در غرب ناشي از تناقض فكري اوست.
نقش فكري سيد جمال در تاريخ مبارزات يك صد ساله اخير محتاج بازنگري جدي مي باشد، بازنگري كه بايد به دور از احساسات و همراه با نقادي و كاوش عقلاني صورت انجام به خود گيرد.
![]() |
تجار ايران با زورگويي عمال حكومت، زياده ستانيهاي آنان، اجحافهاي مالياتي و گمركي و ناامني مال و جان خود مواجه بودند و از اينرو نميتوانستند با حكومت استبدادي موافق باشند. از سوي ديگر آنان رقابت بازرگانان و تجارتخانههاي خارجي، ورود كالاهاي خارجي و ورشكستگي صنايع ملي، ورشكستگي مالي دولت و افزايش وامهاي خارجي آن و واگذاري امتيازهاي اقتصادي و سياسي به اتباع بيگانه و دولتهاي روسيه و انگلستان را با پيشرفت صنايع ملي و اقتصاد ملي در تعارض ميديدند و با هوشمندي و توسل به انواع تمهيدات درصدد مقابله با آن برآمدند.
گرچه در اين مبارزات آنان از حمايت برخي از روحانيان و روشنفكران متجدد و پيشهوران و كسبه خردهپاي شهري نيز برخوردار بودند، اما ستون و خيمه و خرگاه اين راهيان تمدن جديد خودشان بودند و در اين ميان نقش اصلي را هم خود برعهده داشتند.
يكي از وقايع مهم دهههايي كه به انقلاب مشروطيت انجاميد، پيدايش شور و شوق ملي براي ايجاد شركتهاي صنعتي بود تا وابستگي به كالاهاي وارداتي غربي را كاهش دهد و مالا آن را از ميان بردارد. اين جنبش را ابتدا تني چند از بازرگانان و روشنفكران اهل علم در اصفهان آغاز كردند و در سال 1897 (1315ه.ق) احمد مجدالاسلام كرماني به ياري سيدجمال واعظ و ملكالمتكلمين و ميرزا علي جناب، انجمني به نام انجمن شرق تشكيل دادند كه هدفش رفع احتياج از خارجه بود. در همين زمان حاج محمدحسين تاجر كازروني نيز انجمني به نام انجمن اسلامي براي ترويج پارچههاي وطني تاسيس نمود. سرانجام در 1898 (1316ه.ق) شركت اسلاميه اصفهان با انتشار يك كرورتومان سهام تشكيل شد و به زودي 150هزار تومان سرمايه اوليه در شركت گرد آمد. در نظامنامه شركت هدف از تشكيل آن چنين آمده بود: اين شركت به كلي از دادوستد متاع خارجه ممنوع است، فقط هم خود را صرف ترقي متاع داخله و آوردن چرخ اسباب و كارخانجات مفيد خواهد نمود و حمل متاع داخله را بر خارجه برحسب اقتضا و به موقع خود در كشيدن راه شوسه و آهن اقدام خواهد كرد. شركت اسلاميه در بدو تاسيس از ميان تجار، هجده شهر معين كرد كه نشاندهنده استقبال و پذيرش جماعت تجار كشور از شركت مذكور است.
شركت در شهرهاي بوشهر، شيراز، قمشه، كرمان، يزد، مشهد، سمنان، تهران، قم، كاشان، سلطانآباد، رشت، قزوين، بارفروش، اشرف، تبريز، همدان و سنندج نماينده داشت و كارگاههايي در اردستان براي تهيه منسوجات داير كرد كه پارچههاي بسيار عالي معروف به پارچههاي اسلاميه تهيه ميكرده ولي محصول آن بسيار كم بوده است. شركت همچنين درنظر داشت يك كارخانه ريسندگي تاسيس كند.
در سال 1907 (1286ش) يعني مدت كوتاهي پس از انقلاب مشروطيت، انجمن تجار يزد شركتي با سرمايه هجده هزار تومان براي تاسيس و به كار انداختن كارخانههاي پارچه بافي تشكيل دادند. آنان در نظر داشتند ماشينآلات و متخصص مربوط را از روسيه وارد كنند و از علما تقاضا كنند تا قماش فرنگي را نجس اعلام نمايند.
تلاش ديگري كه در اين راه صورت گرفت، پيشنهاد كاشفالسلطنه براي تشكيل شركتي از بازرگانان به منظور توسعه چايكاري در كشور و تاسيس كارخانههاي چاي در گيلان، مازندران و تهران بود.تجار و اصناف مشهد نيز در صدد تشكيل شركتي به نام انجمن اثنيعشريه براي ترويج امتعه وطني برآمدند.
سالها قبل از انقلاب مشروطيت حاج حسن امين الضرب در نامهاي به ناصرالدين شاه خواستار تشكيل بانك ملي شده بود. بعد از مشروطيت نيز فكر تاسيس يك بانك ملي كه فعاليتهاي بانكي كشور را در اختيار گيرد و در مواقع ضروري براي دولت سرمايه فراهم آورد و دولت را از قرضههاي خارجي بينياز سازد و به نشر اسكناس بپردازد، مجددا مطرح شد، ليكن عقيم ماند.
حركت اجتماعي و سياسي مهم ديگري كه تجار در اوضاع آن زمانه مطرح كردند، تاسيس «مجلس وكلاي تجار ايران» بود كه آن را به اختصار «مجلس تجارت» هم ميگفتند. مجلس وكلاي تجار در 1301 تاسيس يافت و تشكيل ميگرديد. از مجلس مركزي پايتخت با شاخههاي گستردهاش در همه ولايات. اين مجلس يك دستگاه اقتصادي با صلاحيت حقوقي و شخصيت سياسي بود و قرار بود تنظيمكننده نقشه ترقي اقتصادي و توسعه بازرگاني خارجي باشد. از نظر قضايي مسووليت «محكمه تجارت» را بر عهده داشت و بالاخره مجلسي بود مركب از نمايندگان منتخب تجار ايران با هدف سياسي.
نظامنامه مجلس وكلاي تجار كه به توشيح شاه رسيد، نمايانگر تفكر اقتصادي گروه بازرگانان است. پنج فصل اول كتابچه شامل اصول كلي زير است: امنيت مالي، تاسيس دفتر ثبت املاك و اسناد، ايجاد بانك كوچك ايراني و توسعه تدريجي آن، حفظ منافع تجار داخلي در برابر بازرگانان خارجي، تاسيس صنايع و منسوجات جديد در رقابت با محصولات فرنگي، افزايش صادرات ايران و جلوگيري از تقلب در محصولات صادراتي، ايجاد «بازار مكاريه» امتعه ايران، پيكار با رواج كالاهاي بيمصرف فرنگي، كه «سيل بنيانكن» ثروت مملكت و عامل فقر عمومي گشته، پيشنهاد «ترك استعمال امتعه و اجناس خارجه» تا يك چند سالي كه مملكت بتواند روي پاي خود بايستد. (فريدون آدميت) بعد از صحه شاه بر پيشنهادهاي تجار، صدراعظم مضمون دستخط شاه را به همه حكام ولايات ابلاغ كرد و در بخشي از آن سياست عمومي دولت را چنين اعلام كرد: «اموراتي كه متعلق به تجارت است از هر جهت بايد به مجلس تجارت رجوع شود و به هيچ وجه حكومت در امر آنها مداخله ننمايد و بعد از اينكه كاري را وكلاي تجار به اتمام رسانيده حكم او را كردند، تكليف حكومت اين است كه آن را اجرا دارد.»
مقارن تاسيس مجلس تجارت تهران در شوال 1301، ميرزا عبدالوهاب خاننصيرالدوله كه مورد اعتماد تجار نبود از وزارت تجارت بركنار شد و عليقلي خاننجدالدوله به جاي او نشست.
دولت مركزي از دستگاه مجلس تجارت در تقابل با حكومت ولايات حمايت ميكرد و اختيار فوقالعادهاي هم كه به مجالس وكلاي تجار سپرده شده بود، از همان رهگذر بود. در اين دوره قدرت حكومت مركزي سستي گرفته بود و به همان تناسب اقتدار حكام ولايات افزايش مييافت. مقتدرترين حكام ظلالسلطان بود كه به عنوان پسر شاه و حاكم اصفهان چند ولايت و ايالت ديگر را ضميمه قلمرو خود ساخته بود و با صدراعظم مستوفيالممالك هم بستگي داشت. او با اين مجلس از در مخالفت درآمد و ميان آن حكمران سودپرست و تجاري كه در پي محدود كردن قدرت سياسي او و بيرون راندن وي از قلمرو تجارت بودند، تصادم تندي شد. در تبريز نيز مشكلاتي در پيش پاي مجلس وكلاي تجار قرار دادند. بر اثر مخالفت علما با مجلس تجارت، ناظمالتجار رييس هيات وكلاي تبريز مجبور به استعفا گرديد. از وزيران، كامران ميرزا نايبالسلطنه و نجدالدوله وزير تجارت نيز با دستگاه تازه مجلس وكلاي تجارت مخالفت ورزيدند و بالاخره صدراعظم نيز به آنان پيوست. در دل شاه بار ديگر ترديد افتاد و او واپس زد. حكمي به ولايات صادر شد كه در معني «ناسخ تمام دستخطهاي مبارك بود».
وكلاي مجلس مركزي به امضاي جمعي عريضه مفصلي به شاه نوشتند در انتقاد بر سياست كلي دولت، و حمله بسيار تند بر حكام. دو تا از پسران شاه (نايبالسلطنه و ظلالسلطان) را به اسم و رسم نام بردند كه در توطئه چيني عليه مجلس تجارت مداخله داشتند. آنها در نامه خود از عمل حكام ولايات با اين عبارات انتقاد كردند: «حكام ولايات به چه جهت مال مردم بايد بر آنها حلال باشد؟ يك حق ماليات بر مردم دارند، يكي هم حفظ شوارع و طرق بر عهده آنها است. اگر دزدي به هم رسد، بگيرند ده يك از صاحب مال بردارند. اين ترتيب كه رفتار ميكنند، خودش عنوان اين است كه مردم همه روزها به يكديگر بياويزند... يك روز از عارض چيز بگيرند و يك روز از معروض. حكام- حقالحكومه، استصوابي، جيره، مواجب، تيول، املاك- همه چيز دارند ... چرا مال مردم را ميگيرند در حقيقت خيانت به دولت ميكنند.» آنها به عنوان پيامد ناامني ناشي از خودكامگي گفتند: «چه جهت دارد خارجه بر داخله مسلط شده است؟ چه جهت دارد مردم ميروند رعيت خارجه ميشوند؟ چه جهت دارد (مردم) مال خود را به خارج حبس ميكنند.»
مجلس وكلاي تجار ايران نخستين تشكل اقتصادي با خصلت سياسي بود كه پيش از عصر مشروطيت از نمايندگان منتخب يكي از طبقات اصلي و فعال اجتماعي، به ابتكار و تلاش خود، در درون نظام حاكم به وجود آمد. جهت كلي حركت بازرگانان در شرايط تاريخي آن زمان تغيير و ترقي بود. به همين سبب هستي مجلس وكلاي تجار با نظام موجود تعارض ماهوي داشت. مجلس وكلاي تجار با آن خصوصيات تعطيل گشت. اما مجلس تجارت همچنان برقرار ماند، بدون آنكه ماهيت رسمي مجلس وكلاي تجار با آن اختيارات گسترده را داشته باشد.
میرزا تقیخان فراهانی (متولد ۱۸۰۷ میلادی – درگذشتهٔ ۱۰ ژانویه ۱۸۵۲) مشهور به امیرکبیر، یکی از صدراعظمهای ایران در دوره ناصرالدینشاه قاجار بود. [۱] اصلاحات امیرکبیر، اندکی پس از رسیدن وی به صدارت آغاز گشت و تا پایان صدارت کوتاه او ادامه یافت. مدت صدارت امیر کبیر ۳۹ ماه (۳سال و ۳ماه) بود. وی موسس مدرسه دارُالفُنون بود که برای آموزش علوم و فنون جدید، به فرمان او در تهران تأسیس شد. همچنین انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه از جمله اقدامات وی به حساب میآید. امیرکبیر پس از این که با توطئه اطرافیان شاه از مقام خود برکنار و به کاشان تبعید شد، به دستور ناصرالدینشاه به قتل رسید.
کودکی
میرزا تقی فراهانی در سال ۱۸۰۷ میلادی در فراهان متولد شد. پدر وی کربلایی قربان نام داشت و آشپز قائم مقام فراهانی بود. وی در خانه قائم مقام تربیت شد و در جوانی توانست سمت منشیگری قائم مقام را به دست آورد.
وی پس از قتل گریبایدوف در ایران، از جانب دستگاه دولتی ایران ماموریت یافت تا برای عذرخواهی به نزد تزار روسیه برود. وی سپس ریاست هیاتی سیاسی را بر عهده گرفت و مامور حل اختلافات مرزی با دولت عثمانی شد. این ماموریت دو سال به طول انجامید و میرزا محمدتقیخان در این دوران به امیرنظام ملقب گشت. پس از مرگ محمد شاه قاجار در سال ۱۸۴۸ میلادی ، وی در تامین هزینه عزیمت ولیعهد ناصرالدینشاه به تهران نقش مهمی ایفا نمود. وی در اوایل سلطنت ناصرالدینشاه به مقام صدر اعظمی دست یافت و لقب امیرکبیر را دریافت نمود. دلیل این انتصاب، حسن انجام وظیفه او در رساندن شاه به تخت پادشاهی بود. ناصرالدین شاه در آن زمان ۱۶ سال داشت.
امیرکبیر ۲۲ ربیعالاول ۱۲۶۵ ق. با عزتالدوله، خواهر ناصرالدینشاه ازدواج کرد.
حضور امیرکبیر در دربار ناصرالدینشاه همواره مورد مخالفت تعدادی از نزدیکان شاه از جمله مهد علیا مادر شاه، اعتمادالدوله و میرزا آقاخان نوری قرار داشت؛ چنان که تلاشهای این عده سرانجام منجر به صدور حکم عزل امیرکبیر از مقام خود گردید. برخی ار درباریان که او را مخالف منافع خود میدیدند، تهمت زدند که امیرکبیر داعیه سلطنت دارد. تحریکهای مادر شاه و دیگر درباریان باعث ترس شاه شد، از این رو، حکم عزل امیرکبیر در روز ۱۹ محرم سال ۱۲۶۷ هجری قمری به وی ابلاغ شد. چهار روز پس از این، میرزا آقاخان نوری به سمت صدارت منصوب شد.
امیرکبیر، دو روز پس از عزل به کاشان تبعید شد. اما با این وجود، مخالفان امیرکبیر در دربار، احتمال میدادند که امیرکبیر بار دیگر مورد عنایت شاه قرار گیرد و به قدرت بازگردد. بنابراین با کوشش فراوان توانستند حکم قتل وی را از ناصرالدینشاه بگیرند. سرانجام امیرکبیر در ۱۰ ژانویه ۱۸۵۲ در حمام فین کاشان به قتل رسید. جسد امیرکبیر ابتدا در کاشان دفن شد ولی چند ماه بعد با تلاش عزتالدوله، همسرش، به کربلا منتقل شد.
او همچنین برای ماموران دولتی حقوق ثابت تعیین کرد.
شریعت
شریعت ( شرع ) در لغت تازی به معنی آبشخور و جای در آمدن مردمان و چهار پایان به آب است و در اصطلاح ، عبارت از راهی است که خدا بر بندگان خویش از اعتقادات و احکام نازل کرده است . بدین معنی ، شریعت لغتی قرآنی است ، چه در سوره جاثیه آیه ی 18 می گوید :" سپس تو را به آیینی از فرمان های خودمان قرار دادیم، پس ، از آن پیروی کن و از هواهای کسانی را که نمی دانند پیروی مکن " . شرع در قرآن مجید نیامده ولی " شرعه " و " منهاج " ( سوره مائده آیه ی 48) به همین معنی شریعت به کار رفته است . گاه نیز " شریعت " را عام تر از " دین " و " ملت " دانسته اند ، زیرا گفته اند شریعت از آن حیث که مورد اطاعت قرار می گیرد " دین " و از این حیث که مردم را گرد هم می آورد " ملت " خوانده می شود [ جرجانی ، تعریفات، 95-94 ] . با این همه ، می توان گفت که شریعت با دین مرادف است و می توان هر یک از آن دو را در مورد پیامبران دین آور به کار برد ، مثلاً به جای " دین موسی " و " دین عیسی " می توان گفت " شریعت موسی " و " شریعت عیسی ". شریعت را هم شامل اصول دین وهم در بردارنده ی فروع آن استعمال کرد [ راغب اصفهانی ، المفردات فی غریب القرآن ؛ زیر " شرع "]
لفظ شریعت ، به معنی حکمی از احکام فرعی فقهی نیز می آید ، و در این صورت بیشتر صورت جمع آن شرایع به کار می رود، چنانکه کتاب محقق حلی در احکام فقهی شرایع الااسلام نام دارد که از حلال و حرام بحث می کند . لذا علم به احکام فرعیه ی فقه را علم شرایع ، و علم اصول دین و اعتقادات را علم عقاید یا علم کلام و یا علم توحید می خوانند .
گاهی " شریعت و " شرع " در برابر " عقل" و " شرعی " در برابر " عقلی " می آید ، و در این صورت ، مقصود از حکم شرعی ، حکمی است که عقل را در اثبات یا نفی آن مستقیماً دخالتی نیست ، و تنها چون شارع آن را تصدیق کرده است آن احکام را بالتبع تصدیق می کند و چون و چرا نمی کند . مانند اینکه عدد رکعات نماز هفده تاست و روزه یک ماه است که عقل نمی تواند در آنها حکمی کند .
احکام اعتقادی شریعت در همه ی ادیان آسمانی ، مساوی هستند و نسخ در آنها راه ندارد ، چون احکام خبری است و همه ی پیامبران مردم را بدان دعوت کرده اند همچون اعتقاد به وجود خدا و معرفت او ، لزوم بعثت انبیاء ، و وجوب بعثت و رستاخیز ، چه نسخ و نقض آنها موجب تکذیب و کفر می گردد . و اخوات الصفاء آنها را در رسائل "نوامیس ادیان " خوانده اند و تغییر ناپذیر . در حالی که احکام فرعی شریعت ، احکام انشایی است و حاوی اوامر و نواهی است ، و صدق و کذب در آنها راه ندارد ، ولی با این همه قابل نقض و نسخ است و اخوان الصفاء آنها را " شرایع ادیان " نامیده اند و و عالمان اصول فقه می گویند " احکام فقهی گردنده اند و با شرایط می گردند [ جرجانی ، تعریفات ]
چنانکه وجود خدا و نبوت عیسی (ع) مثلاً نقض نشده اند ، ولیکن احکام فرعی آنها یا شرایع آنها به عقیده ی مسلمانان با آمدن شریعت اسلامی منسوخ گشته است .
به عقیده اشاعره ، شریعت ایجاد کننده و پدید آورنده ی احکام عقل است ، زیرا اشاعره به حس و قبح عقلی اعتقاد ندارند و می گویند " نیکو آن است که شارع آن را نیکو شمرده و زشت چیزی است که شارع زشتش شمرده است . به خلاف معتزله که می گویند : شریعت تنها احکام عقل را تصویب می کند ، چه حسن و قبح عقاید و اعمال عقلی است [ تهانوی ، کشاف ، 1/1801]
همه ی صوفیه در مورد شریعت عقیده ی یکسانی ندارند و غالباً برای طریقت اهمیت بسیار قائل اند و در وصول به مقصد آن را مهم می شمارند . بسیاری از صوفیان از جمله جنید بغدادی نهاوندی و خواجه عبدالله انصاری و ابوالقاسم قشیری و عزالدین محمود کاشانی که بسیار معتدل بوده اند همواره برای خود و مریدان و روندگان طریقت التزام به ظاهر شریعت را واجب می شمرده اند . مثلاً جنید می گفت :" این طریقت ما ، مضبوط به کتاب و سنت است هر کس قرآن را حفظ نکند و حدیث ننویسد و فقه نیاموزد ، بدو اقتدا نباید کرد "[ ابونعیم اصفهانی ، حلیه،10/254، عطار ، تذکرة الاولیاء، 437، دکتر محمد استعلامی ] و یا عزالدین محمود کاشانی می گفت :"... اقوال و احوال صوفی همه موزون بود به میزان شرع ..."[ مصباح الهدایه ، 356،419،511، چاپ استاد همایی ]
به طور کلی می توان گفت " اصحاب صحو" (= هشیاران) یعنی طرفداران جنید و قاطبه ی صوفیان معمولی ، دارای همین عقیده بوده اند . ولیکن طرفداران بایزید بسطامی که " اصحاب سکر " (= سرمستان )خوانده شده اند همچون حسین منصور حلاج ، عین القضاة همدانی ، ابن عربی ، ابن سبعین ، شیخ محمود شبستری و ده ها تن دیگر گاه سخنانی گفته و کارهایی می کرده اند که اصحاب ظاهر آنها را بر نمی تافتند ، همچون قول حسین منصور که " من حقم " و یا " انجام حج عقلی رواست آنگاه که حج شرعی میسر نباشد " که از وی نقل کرده اند ، و یا قول بایزید که " در جبه ی من جز خدا چیزی نیست " و یا قول ابن عربی درباره ی فرعون که " وی مومن و موحد مُرد "
با این همه ، هیچ صوفی را نمی توان یافت که منکر شریعت شده باشد یا سخنی صریح در مخالفت با شرع گفته باشد و یا در تخطه ی آن اقدامی کرده باشد ، یعنی کسی در باب لزوم فراگرفتن آداب شریعت و عمل به احکام آن انکاری نداشته است ، ولیکن در تفسیر و تأویل برخی مطالب بوده است که مشکلاتی پدیده می آمده است ، و گاه نیز اختلاف سلیقه یا اجتهاد ، شکل سیاسی هم به خود می گرفته ، و اتهاماتی آشکار می گشته و به دلیل وجود استعداد قدیم و دراز آهنگ کسانی بدنام یا گرفتار شده اند ، و حتی به قتل رسیده اند ؛" ... شریعت ، گفتِ انبیاست ، و طریقت کِردِ انبیاست ، و حقیقت دیدِ انبیاست ... ای درویش ، هر که قبول می کند آنچه پیغمبر وی گفته است ، از اهل شریعت است و هر که می کند آنچه پیغمبر وی کرده است ، از اهل طریقت است و هر که می بیند آنچه پیغمبر وی دیده است ، از اهل حقیقت است ...."[ عزیز الدین نسفی، الانسان الکامل ، 3، ماریژان موله ]
دیگری گفته است " شریعت آن است که او را بپرستی ، طریقت آن است که آهنگ او کنی و حقیقت آن است که او را ببینی "[ ابوالقاسم قشیری ، رساله ، 43]
دیگری همین معنی را به صورت زیر بیان کرده است :
دانستن راه دین شریعت باشد گر در عمل آوری طریقت باشد
ور علم و عمل جمع شود با اخلاص می دان به یقین که آن حقیقت باشد
طریقت ( طرق ) در لغت راه و روش و مسلک و مذهب و سیرت است و در اصطلاحِ صوفیان ، راه و روشی است که سالکان و رهروان را به خدا می رساند . به عبارت دقیق تر ، طریقت سیرت و روش سالکان صوفی از قطع منازل و رفتن در مقامات ، تحت ارشاد و راهنمایی شیخ است که با آداب و رسوم تربیتی خاص همراه بوده است . مرید ، که رونده ی این راه به شمار می رود ، برای ورود به حلقه ی سالکان مراحل گوناگونی همچون بیعت ، شدّ( = کمربستن) و تلقین گرفتن را می گذراند و پس از ملازمت عزلت و گذراندن چله و صحبت ، عملاً در شمار اهل طریقت در می آید . در این میان ، مخصوصاً به صحبت اهمیت خاصی داده می شده است . نسفی در " بیان صحبت " می نویسد :" بدان که صحبت ، اثرهای قوی و خاصیت های عظیم دارد . هر سالکی که به مقصد نرسید و مقصود حاصل نکرد از آن بود که به صحبت دانایی نرسید ، کار صحبت دانا دارد . هر که هر چه یافت از صحبت دانا یافت ، باقی این همه ریاضات و مجاهدات بسیار ، و این همه آداب و شرایط بی شماره از جهات آن است که تا سالک شایسته ی صحبت دانا گردد .... ای درویش ، اگر سالکی یک روز ، بلکه یک لحظه به صحبت دانایی رسد ، و مستعد و شایسته ی صحبتِ دانا باشد بهتر از آن بود که صد سال به ریاضات و مجاهدات مشغول باشد ، وَ اِنَّ یَوماً عِندَ رَبِّک کألفِ سَنَةٍ مما تَعُدّون [ سوره حج آیه ی 47 ] نزد صوفیان ، مقصد در امر سلوک البته حقیقت است ، اما غالباً طریقت را راه وصول به مقصد ، و شریعت را نشان آن می شمرند . در بیان اهمیت و نیز تفاوت این سه مرحله سخنان متفاوتی از صوفیان نقل شده است . بعضی شریعت را ظاهر یا " پوست " و حقیقت را باطن یا " مغز " و طریقت را فاصله ی میان آن دو می شمارند . شبستری میگوید : آنکه جامع این هر سه باشد قطب عالم و انسان کامل است " ای درویش ، آن طایفه که هر سه دارند ، کاملان اند و ایشان اند که پیشوای خلایق اند ؛ و آن طایفه که از این سه هیچ ندارند ، ناقصان اند و ایشان اند که از حساب بهایم اند "[ نسفی ، الانسان الکامل ، 23] مولوی د ربیان تفاوت این سه امر از باب تشبیه می گوید که " شریعت ، همچون علم کیمیا آموختن است از استاد یا از کتاب و طریقت استعمال کردن داروها و مس را در کیمیا مالیدن است و حقیقت زر شدن مس " [ فیه ما فیه ، 121، فروزانفر ] صوفیان ، برای طریقت اهمیت بسیار قائل اند ، و غالباً در وصول به مقصد آن را مهم تر از شریعت می شمارند ، چون آن را باطن شریعت می دانند و به همین جهت است که خود را " اهل طریقت " می خوانند و البته طی راه طریقت را جز به دلالت و هدایت شیخ یا " پیر " ناممکن می دانند . چنانکه مولوی می گوید : پیر را بگزین که بی پیر این سفر هست پر آفت و خوف و خطر چون گرفتت پیر ، هین تسلیم شو همچو موسی زیر حکم خضر رو دست پیر از غایبان کوتاه نیست دست او جز قبضه ی الله نیست مثنوی ، 1/78، علاء راه میان انسان و حضرت حق - که آن را طریق نیز می خوانند - نزد صوفیان متعدد است و آن را به شماره ی نفوس خلایق می دانند . در باب کیفیت این راه نیز اَقوالِ ایشان متفاوت است . مثلاً گروهی که آنها را حکما خوانده اند ، گفته اند این راه طولی است و در حقیقت نسبت هر فردی از افراد موجودات با خدا شبیه است به نسبت این راه عرضی است ، یعنی در واقع نسبت هر فردی از افراد انسان با خدا مانند نسبت هر حرفی از نامه ای است با نویسنده ی آن . اما اهل وحدت مدعی هستند که اصلاً میان انسان و خدا راه نیست ، زیرا که میان آن دو فاصله ای تصور نمی توان کرد ، و در حقیقت نسبت میان انسان و حق همان نسبت است که میان هر حرف یک نامه است با مُرکبی که آن حرف را بدان نوشته اند و در واقع همچنان که گفتیم میان آنها فاصله ای نیست تا راه وجود داشته باشد . ابن عربی این مطلب را بدین طریق بیان کرده است که :" اگر وجود خالق و مخلوق یکی است ، پس محاوره ی عاشقانه میان انسان و خدا هیج معنی نمی تواند داشته باشد "[ طه عبدالباقی سرور ، الحلاج، 9، بیرون ، بی . تا ]
شاه عباس بزرگ یا شاه عباس اول نامدارترین شهریار دوران صفوی – و حتی پس از اسلام – فرزند سلطان محمد خدابنده و پنجمین شاه از دودمان صفوی بر ایران به مدت بیش از ۴۲ سال با اقتدار آمیخته با استبداد شهریاری نمود.
سلطنت چهل و دو ساله شاه عباس با آنکه از خشونتهاى بسیار به ویژه با نزدیکان خویش خالى نبود، در آنچه به رفاه و توسعه امنیت مىشد، یک دوره استثنایى و بى همانند در تمام تاریخ جدید ایران بود. شاه عباس، چهار سال بعد از جلوس بر اورنگ شاهى، تختگاه سلطنتش را از قزوین به اصفهان منتقل کرد «1000 ق / 1592 م» و در توسعه و آبادانى آن شهر اهتمام قابل ملاحظهاى نشان داد. در مقابل دولتخانه عثمانى که «باب على» خوانده مىشد، دولتخانه او در اصفهان «عالى قاپو» نامیده شد که به همان معنى و در همان پایه از جلال و عظمت بود.
به سعى شاه، در اصفهان بناهاى ممتاز و عالى ساخته شد؛ امنیت راهها، ایجاد جادههاى وسیع، تأسیس کاروانسراهاى متعدد، رونق اقتصادى قابل ملاحظه اما شکننده و ناپایدارى را در ایران عهد او به وجود آورد.
تسامح نسبى او در عقاید که واکنشى در مقابل سیاست خشک شاه طهماسب و سیاست خشن شاه اسماعیل دوم بود، اتباع ادیان مختلف را در عصر او آزادى قابل ملاحظهاى داد. با ارامنه که تعداد پنج هزار خانوار آنها را از جلفاى آذربایجان به اصفهان کوچ داد، و جلفاى جدید بنا کرد، با محبت و ملاطفت خاصى رفتار مىکرد. نسبت به عیسویان اروپایى و حتى بازرگانان هندى نیز با تسامح و حسن سلوک بود. البته این تسامح شامل حال اکثریت اهل تسنن نبود و فرمانرواى شیعى، غالبا" به خود حق مىداد، پیروان اهل سنت داخل را به چشم بدبینى و سوءظن بنگرد.
دوران فرمانروایى شاه عباس اوج اعتلا و عظمت دولت صفوى بود. این عظمت که در سایه مجاهدتها و پیروزیها و سیاستهاى درست شاه عباس حاصل شد، در پایان سلطنت پر شکوه اما مهیب و مستبدانهاش، به بازنشست و خود اسباب انحطاط فرمانروایان بعدى و بازماندگان او شد. الزام شاه به تربیت فرزندان در حرم خانه و جلوگیرى از ورود آنها به عرصه سیاست، که از یک بدبینى و عدم اعتماد و بیم خطر از سوى آنان ناشى مىشد؛ فرمانرواى لایقى چون او براى جانشینىاش باقى نگذاشت تا نهال کاشته شده را با سیاستهاى مدبرانه و متعهدانه آبیارى و تنه آن را تنومند سازد. چنین شد که ثمره این همه تلاش و کوشش و تدبیر و سازندگى، به زودى از دست رفت، و با مرگ خود شجره صفوى و حکومت آنها را در هم پیچید.
شاه عباس، در شصت سالگى، در حالى که با وجود بیمارى، اندیشه تسخیر بصره را در سر مىپروراند و حتى سردار خود امام قلى خان را به اقدام به این کار فرمان داده بود، در مازندران به بستر افتاد؛ اندک اندک بیماریش سخت شد و در عمارت سلطنتى اشرف «=بهشهر» در جمادى الاولى 1038 ق / 1629 م وفات یافت. جنازهاش را از مازندران به قم انتقال دادند و در آنجا به خاک سپردند. بعد از وى نوادهاش سام میرزا با عنوان شاه صفى به سلطنت رسید.
|
تصویری از ملا صدرا